قرص ماه را که دید، تبش آرام گرفت...
قرص ماه را که دید، تبش آرام گرفت...
حدوداَ پانزده ساله بودم. مثل همهی آدمهای عصرگاهی که بیدارشدن صبح برایشان دستکمی از سلّاخیشدن نداشت و ندارد، با لب و لونچهی آویزان و تیپای پدر و فریادهای مادر از خواب برجستم! رخت و لباس را انداختم به جان تن نیممردهام که هنوز بخشی از آن توی رختخواب جا مانده بود. صبحانه نخورده و دست و روی گربهشور شده، درحالیکه مادر لقمه را به دستم میداد، کفشهایم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون. از آنجا که همیشه در حساسترین لحظات از خانه بیرون میآیم، آن روز هم مجبور شدم برای جانماندن از اتوبوس واحد طول کوچه را یکنفس بدوم و آرامش روان آن را به هم بزنم. ایستگاه مثل همیشه کمی آنطرفتر از نبش کوچه نرسیده به چهارراه منتظرم بود و الهه روی صندلیاش چشم به راه. دست دادیم و سلامعلیکی کردیم. همچنان که سرمان به سمت چپ ثابت مانده بود و آمدن اتوبوس را به انتظار مینشستیم، ناگهان الهه حرفی زد که جهانم را زیر و رو کرد.:«مهدیه! مقنعهت برعکسیه.» در آن لحظه احساس کردم نقطهی مرکزی تمام جهان شدهام. نگاهها از دورترین و ناشناختهترین قسمت جهان به من است. انگار ماشینها سرجایشان متوقف شدهاند و به من نگاه میکنند. مغازهدارها با دوربین شکاریشان از همان داخل مغازه به درز مقنعهم چشم دوختهاند. پلیس چهارراه سوت در دهانش یخ بسته و با نگاهش همه را به سمت من هدایت کرده است. پشت بامها پر از آدمهایی است که آمدهاند تا ببینند دختری که مقنعهش را برعکس پوشیده کیست و این شد که حس کردم، تا کمر توی خاک باغچهی کنار ایستگاه رفتهام و آنقدر ریشه دواندهام که حتی نمیتوانم قدم از قدم بردارم و سوار اتوبوس شوم. الهه بود که مرا از توی گِل بیرون کشید و زیر بال و پر گرفت و برد توی اتوبوس. آنوقت یک صندلی دور از چشم مسافران یافتیم و در چشم به هم زدنی مقنعه را درست کردم و بار خجالت را از دوشم برداشتم. به مدرسه که رسیدیم دیگر خوابآلود نبودم و حتی فکر خوابیدن هم به ذهنم خطور نمیکرد. ناظم داشت با فریادهایش همه را به سمت صف صبحگاهی میکشاند و من و الهه هم که کمی دیر رسیده بودیم سریع راهی کلاس شدیم تا کیفهایمان را کنار صندلیهای دستهدار بگذاریم و به بقیه بپیوندیم. کلاس خالی بود، الهه زودتر خاارج شد و من که پشت سرش آمادهی رفتن بودم لحظهای از فرصت استفاده کردم و
ادامه---->
+ (با صدای بلند): از قدیم گفتن کاه دست خودت نیست، کاهدون که دست خودته!
-(با صدای بلند از دور): لواشکاش خیلی خوشمزه بود.
+ پس خواهشاً ناله نکن! پای لرز خربزهای که خوردی بشین! عرق نعناع داری؟
-نه!
+ عرق نعناع نداری؟ واقعاً که! عجب بیفکری! نبات؟
- تو شیشه زرده س.
+(حین تهیه نباتداغ، رو به ساعت): ببین تایم میگیرم. تا الان پنج دقیقه س اونتویی. الان شد شش دقیقه.
-دعا میکنم به دردم دچار شی.
+ هه! دعا نکرده مستجابیم عزیزم. همچین روزگار دل و رودهمون رو به هم پیچیده که نصف عمرمون یه جا شبیه همونجایی که توش هستی، صبح تا شوم میگذرونیم.
-مگه مجبوری؟
+ نه مرض دارم!
- این همه کار. باس حتماً پیش اون نکبت کار کنی؟
+ عاشقی نکشیدی عزیزم!
-نه نکشیدم، ولی اون الاغ هم نکشیده. خودت تنهایی داری بار عشقت رو به دوش میکشی بارکش محترم!
+ دقیقاً شد ده دقیقه. چاقسلامتیت با در و دیوار توالت تموم شد، پاشو بیا بیرون.
-مگه دست خودمه؟
+آ باریکالله. میبینی؟ یه چیزایی از دست من و تو خارجه.
-(وارد صحنه میشود): خوشم میاد تشبیهاتت هم عین انتخاباتته...ههه
ادامه---»
(موبایل روی بلندگو است.)
- راهنمای ۱۱۴ بفرمایید. سلام بفرمایید.
+ سلام. خسته نباشید. خانم لطفا شماره مطب دکتر محمدی رو…
- لطفا یادداشت کنید: ۳۲، ۳۴، . . .
+ ای بابا! نمیذاره حرفمو بزنم.
(دوباره شماره میگیرد.)
- راهنمای ۱۱۱ بفرمایید. سلام.
+ خانم راهنمای ۱۱۴ کیه؟
- امرتون؟
+ دارم صحبت میکنم قطع میکنه.
- چه شمارهای رو میخواستین؟
+ ببینید! شماره مطب دکتر محمدی. البت…
- لطفا یادداشت کنید: ۳۲، ۳۴، …
+ بی تربیت! همهتون عین همید.
(دوباره شماره میگیرد.)
- شما در صف انتظار میباشید. مدت زمان تقریبی دو ثانیه…راهنمای ۹۵ بفرمایید.
+ آقای محترم! لطفا تا حرفم تموم نشده قطع نکنید.
- سلام. بله بفرمایید.
+ سلام. یه شماره دارم مال مطب دکتر محمدی، ولی اشتباهه.
- بخونید.
+ ۳۲، ۳۴، ۶۶…
- درسته که!
+ چی درسته؟ کسی جواب نمیده.
-جواب نمیدن که ارتباطی با ما نداره.
+ شماره دیگهای ندارن؟
- خیر.
+ آدرسشون رو میگید؟
- اینجا آدرس نمیزنه. حول و حوش خیابان کاشانی.
+ ممنونم.
- روز خوش.
+ به اون دوتا خانم هم بگی…
(تلفن قطع شده است.)
+ پسرهی بیادب!
(موبایلش زنگ میخورد. بلندگو را خاموش است.)
+ بله؟ …سلام…شما؟ …خانم عزیز کی شماره من رو بهتون داده؟ …ایشون اشتباه کردن…لطفا دیگه تماس نگیرید! …ساعت کار آزمایشگاه به جز روزهای تعطیل و دوشنبه، همه روزه از هفت صبح تا چهار بعداز ظهره…
(قطع میکند.)
+ آدم یه حریم خصوصی نداره.
(موبایلش زنگ میخورد.)
+ الو…سلام مستانه جون! کی؟ نه! راست میگی؟الان؟ اوخ…! اصلا طرز حرف زدنش شبیه دکترا نبود که! . . وای ببخشید…خیلی بد شد…نه بخش سی تی اسکن رو تازه راه انداختن…آره…باشه، باشه…خودت یه جوری درستش کن نره به رییس بگه برام بد بشه…قربونت…
+ سلام آقا. اداره برق؟
- سلام. بله، بفرمایید.
+ میشه لطف کنید بیاین منزل ما؟ مشکلی پیش اومده.
- مشکلتون چیه؟
+ فیوز پریده.
- خوب وصلش کنید، چه مشکلیه؟
+ نه خوب…بوی سیم سوخته میاد.
- از فیوز؟
+ فکر کنم یکی از لامپای لوستر سوخته ن
- فیوز رو برید بزنید.
+ واقعیتش میترسم.
- ترس؟ از چی؟
+ خوب یهو سیم اتصالی کرده باشه.
- چیزی نیست. نترسید. برید فیوز رو بزنید.
+ حالا اگه اتصالی کرده بود چی؟
- بسیارخوب. . . به مأمورمون میسپارم یه سر بیاد.
+ اینجا خیلی تاریکه، میشه زود بیاین؟
- خوب یه چراغ قوه روشن کنید.
+ نداریم.
- چراغ قوه گوشیتون رو روشنکنید.
+ شارژ گوشیم کمه.
- تلفن خونه که هست.
+ ما تازه اومدیم، هنوز سیماش رو وصل نکردن.
- گاز چی؟ دارید؟
+ داریم.
- چراغ گازی رو روشن کنید.
+ باشه… ممنون.
- خواهش میکنم.
+ کی میاین؟
- ادرستون رو بفرستید تا نیم ساعت دیگه میان.
+ آقا!
- بله!
+ م…من تا حالا چراغ گازی رو روشن نکردم.
- خوب حالا روشن کنید.
+ میترسم.
- ای بابا شما از چی نمیترسید!
+ دست خودم که نیست.
- خیلی خوب بذارید ببینم چی میشه.
+ آقا زود بیاین. یه صدایی میاد.
- بسیارخوب. ادرس رو بفرستید تا یه ربع دیگه خودم میام.
ادامه---»
ملی پوشان فوتسال در برابر مصر متوقف شدند.
+ یعنی نایستند یک احوالپرسی ساده بکنند؟
تلکهکردن مردم با عنوان ثبت نام در کلاسهای اوقات فراغت.
+ کم کم داریم همه جوره خودکفا میشویم!
رییس فراکسیون زنان مجلس: میخواهیم دستگاهها «مکلف» به اعطای مرخصی ۹ ماهه زایمان شوند.
+ پس تکلیف مردان که زیر فشارها مدام در حال زاییدن هستند چه میشود؟
چگونه در دانشگاه مورد علاقهی خود قبول شویم؟
+ یعنی خودت نمیدانی شیطان بلا؟!
رم سردار آزمون را به لورکوزن واگذار کرد.
+ ما هم اینجا خیلیها را به خدا واگذار کردهایم.
ادامه---»
«بهترین و بدترین زمان خوردن هندوانه»
+ بهترین زمان، اول برج و بدترین زمان، آخر برج.
«خبر خوش سایپا درباره تولید سه خودرو جدید»
+ ما خودمان با همان کرونا از خجالتتان در می آییم، شما خودتان را به زحمت ننیدازید!
«ازدواج بیش از ۷۳۰۰ دختر ۱۰ تا ۱۴ ساله در پاییز ۹۹»
+ بوی ماه مهر هم کمکم دارد برای دختران عوض می شود!
«سیمان مورد نیاز طرحهای عمرانی تامین شود.»
+ عجالتا ماله هم برای نیازهای بعدیشان فراموش نشود!
ادامه---»
آدمهای فقیر به جای خیال، شکمشان تخت است!
مدتها بود یک فیلم اینقدر بهم نچسبیده بود.
پر از تعلیق، کشش، زیبایی، رنگ و حس خوب.
«سرگیجه ی» آلفرد هیچکاک بینظیر بود.
+++
امروز دورهی شوخی با تیتر رضا ساکی رو هم تجربه کردم. همیشه همجواری و مصاحبت با طنزنویسان برام لذت بخش بوده و هست.
دلم برای «برف» و جلساتمون و سالهای نچندان دور که به از این سالها بود، تنگ شد.
گوسفند بزرگ(رو به گوسفندان): از منِ گوسفند به شماها نصیحت که هیچموقع آدما رو تحویل نگیرید!
ناگهان در طویله باز میشود. قصاب و دامدار وارد میشوند.
گوسفندان: بَههههه!
گوسفند بزرگ:اَهه... حیف که گوسفندید و نمیفهمید آدما ظرفیت تحویلگرفتن ندارن!
قصاب (رو به دامدار): به جز اون گوسفند بزرگ مریض، مابقی رو میخرم.
+++
+++ در محضر بزرگخاندان گوسفندان+++
«وقتی هیچکی تحویلت نمیگیره یه سر به طویله بزن اونجا یه دنیا صفا و صمیمیت موج میزنه. بَهههه» «گوسفند بزرگ»
+++
«فقط ما صادقانه قربون این و اون میریم، بقیه فقط قُپّی میان!»
«گوسفند بزرگ»
+++
«هیچوقت به یه گوسفند نگو کیو تحویل بگیره و کیو نگیره! مرامش خیلی بیشتر از ایناست.:) بَهه» «گوسفند بزرگ»
تابستان که میآید، خورشید داغش را بر دل زمین میگذارد!
+
زمین، داغدار خورشید است!
قشنگ حرفزدن رو همه بلدیم، کاش با عملمون آبروی کلاممون رو نبریم...
اینم دعای زیر بارون یهویی خود خودش:)
+
فکر کنم هفتمین دور بازنویسی نمایشنامهم باشه... جزو خلاف عادتهای منه:))
+
«میرم، ولی قویتر میام!»
چند روزیه دارم به سؤال جناب استاد در خصوص واکاوی خود و روابط مربوطه از بدو تولد تا به الان و یافتن میزان سماجت و کنهبودن فکر میکنم. متأسفانه فکر نمیکردم اینقدر دچار فقر در این زمینه باشم! خیلی زیر و رو کردم جز چند مورد، چیز دندونگیری پیدا نکردم.
باید بگم مهمترینش همون سماجت برای هبوط به دنیا بود که زد کاسه کوزه زندگی گل و بلبلمون رو به هم ریخت.:))
اما در ادامه باید به سماجتهای دوران کودکی و نوجوانی اشاره کنم که قریب نود درصدشون به تشر و گاه کتک ختم شد:)) به هرحال من به اطرافیان حق میدم و انشاا... جزئیاتش رو بعداً اگر کسی سماجت به خرج داد منتشر خواهم کرد.
سماجتها اصولاً به ضرر آدم تموم میشه مگر اینکه پشتش فکر و منطق باشه و البته یک باور قلبی.
مثلاً اینکه من در برههای از زندگی طرفدار تیم فوتبال محبوبم بودم و هرچی هم همه میگفتن اینا نون و آب نمیشه تو گوشم نمیرفت که نمیرفت. چیزی جز خفّت و خواری نداشت.:)) والّا! چه کاری بود آخه؟ پول نبودگی و هزار حسرت برای خریدن روزنامه ورزشی و زرد و سرخشدن موقع بازیهای حسّاس و سکته ناقصزدن بعد هر برد و باخت... بگذریم.
از جمله موارد دیگه در حوزهی سماجت که البته توی تبصرههاش وادادگی به وفور یافت میشه، اصرار بر مستقلشدن و درآمدزایی بود که ریشهاش برمیگرده به پدری معلم که همیشه هشتش گروی نهش بود و منم از اون دست آدمهایی بودم که دوست نداشتم به خاطر یک ریال پول قابلدار، رو بزنم به پدر بزرگوار. صد البته در راه کاریابی مشقّات زیادی رو تحمّل کردم و بارها و بارها با رسیدن به این منطق که کار من نیست، برخلاف میلم، کاره رو رها کردم و بوسیدم رفتم دنبال یه کار دیگه و البته بعدها فهمیدم همهجا آسمون همین رنگه و اگه میخوای در اجتماع ظاهر بشی باید چشمت رو روی خیلی از زیرابزنیها و خلافا و رفتارهای خارج از عرف ببندی که جهان اینست و بس...
شک نکنید بهخاطر همین پوله هست که هنوز واندادم و مجبورالواندادن شدم:)) وگرنه اینجا هم کم پارتیبازی و زد و بند و کارهای خارج از عرف دیده نمیشه.:))
و آمّا در مجموع باید پوستت کلفت باشه و سماجتت منطقی باشه و واندهی و انشاا... در این مسیر عاقبتت ختم به خیر بشه. باشد که بعدها سمبل واندادگی و الگوی جوان ایرانی و غیرایرانی بشی:))
حرف آخر اینکه:
سماجت در پذیرش برخی آدمها و مدام بیمعرفتیها،بیتوجهیها و رفتارهای دور از شأنشون رو پای خوبی خودت زیرسیبیلی ردکردنها و چشمبستن روی خیلی چیزها! با توجیه اینکه جاهل بود و خوب میشه و همهش توهّمه و من حسّاسم و اینا هم عزیزجان! نوعی سماجت بیخود و انتحاری درونی و بیرونی هست و خلاصه اینکه نکن اینکارا رو باخودت:) نیسشون کن!
و من الله توفیق
نوشتننوشت: اینروزها سعی میکنم توی نوشتن سماجت به خرج بدم و امیدوارم واندم و دچار ویروس خودکمبینی نشوم.
قلم سرشکسته هیچکجا نتوانست حرفهایش را بزند!
و چند کاریکلماتور قلمی قدیمیتر:
1. قلم به تمام زبانها تسلّط دارد.
2. قلم به ساز همه میرقصد.
3. نویسندهی ماهر، قلم را شستشوی مغزی میدهد.
4. قلم قانونمند فقط روی صفحات خطکشیشده حرکت میکند.
آتشنوشت: حقیقتاً آتیش میباره
به قول شاعر همشهریمون جناب محمد نظری ندوشن:
« بگو کافر به یزد آید در این فصل/ عذاب نار اگر باور ندارد
نوشته بر در دوزخ که جز یزد/ جهنّم شعبهی دیگر ندارد!»
خارش بینینوشت: یکی دو هفتهی اخیر، حول و حوش ساعت دو و نیم، بینی نچندان قلمیم! شروع به خارش میکنه. درست همزمان با ساعت پایان کار اداری! فکر کنم یکسری آدما اوقات بیکاریشون به یاد من میوفتند:)) چند مورد هم ساعت ده و نیم، یازده صبح بود. یه جایی یه خبرایی هست. خدا به خیر گردونه:))
+ خوب بریم سر اصل مطلب.
- بریم.
+ از کجا شروع کنیم؟
- اصل مطلب.
+ اصل مطلب از نظر تو کجاست؟
- از نظر من اصل مطلب همین نیش تا بناگوشبازِ بعضیهاست.
+ بعضیا کیان؟
- اونایی که تافته جدابافتهن و بندههای سفارشی خدا!
+ کیا؟
- بیغم، چهغما.
ادامه-----»

شاهین(راننده سمت راست): بکش کنار!
عقاب(راننده سمت چپ): نکشم چی میشه؟
کریمنژاد(دوست شاهین): شاهین شلیک میکنه!
سلیمنژاد( دوست عقاب): اوهوک! بیا برو اونور باد بیاد!
شاهین: که چی بشه؟
عقاب: که نفله نشی!
کریمنژاد: کی شاهین؟
سلیمنژاد: پ نه پ عقاب!
شاهین: من تفنگ دارم.
عقاب: خُ منم دارم.
شاهین: مال تو الکیه.
عقاب: مگه مال تو واقعیه؟
شاهین: مَ من آره واقعیه.
سلیمنژاد: از طرز گرفتنت معلومه که الکیه.
شاهین: طرز گرفتنم چشه؟
عقاب: با دست راستت گرفتی جناب چپدست!
کریمنژاد: ای...! راست میگه، تو که چپدستی شاهین!
شاهین(رو به عقاب): تو تو از کجا میدونی؟!
عقاب: از همونجا که تا اینجا برسی یسره انگشت چپت تو دماغت بود!
کریمنژاد: آبرومون بردی!
سلیمنژاد: خخخخ. ای ول عقاب دمت گرم!
ادامه---->
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم»
نمی گویم، نمی گویم، نمی گویم، نمی گویم!
خیالت راحت:))
++
«به جان پیر خرابات و حق صحبت او»
کسی نیامده اینجا! کجاست؟! کو؟ کو؟ کو؟!
و کور شوم اگر دروغ بگویم:)
نیما و ندا بَناهَه اِمرو هَمپا مادر و خاله بِرَن باغ انگور آبّاشون.
اونا پِرَنای پلوخوریشونُ بَر کِردنُ بُلَن گفتن: «ما آماده هَسِّم.»
مادر یَلُّک تکونُک خورد و بعدش باشِ خنده گُف: « مَگَه دارِم مِرِم مهمونی؟ بهتر نی یَتا پِرَنِ معمولیتروک بَر کُنِد؟ اگر پِرَنا جوُنتون گَلِ مَرای درخت بَن شَه یا خدانکرده پاتون بَربُخوره و زمین بُخورِد، میدونِد چِطو مِشَه؟»
نیما و ندا همدیه رو یلُّک وَرِنداز کِردن و بعدش دَسُّکاشونا هِشتَن زیرِ زِنَخدون و پیش خودشون فکر کردن اگه ایرو بشه، چه بر سر پِرَن مهمونیشون میا.
بعدشَم دوتِیشون وی سردادن و گفتن: «ناع! ما این پِرَنِوکامونا خیلی دوس مِدارِم و جَلدی رفتن حَدِ اتاقاشون تا یَتا پِرَنی که به درد باغرفتن بُخوره بَر کُنَن.
ادامه----->
غول: چتــه؟ مریضی؟
جوان ژولیده: چرا بیرون نمییای؟
غول: خوش ندارم!
جوان ژولیده: مگه تو غول چراغ جادو نیستی؟
غول: فرمایش؟
جوان ژولیده: مگه کارت برآوردهکردن آرزوها نیست؟
غول: قبلنا آره، ولی دیگه نه!
جوان ژولیده: چرا؟
غول: عشقم نمیکشه.
جوان ژولیده: تو چرا دستبهسینه نیستی؟!
غول: اون بابام بود. خدابیامرز فکر میکرد باس برده زرخرید این و اون باشه. خودشو باور نداشت.
جوان ژولیده: عجب!
غول: عجبی باشه!
جوان ژولیده: الان من چهکار کنم؟
غول: گورتو گم کن بذار زندگیمو بکنم.
جوان ژولیده: آرزو دارم.
ادامه --->
دو گروه زمینخوار داریم. گروه اول وقتی زمین میخورند، دست و بالشون زخمی، زیلی میشه و ممکنه حتّی برای مداوای دست و بالشون مجبور بشن برن درمونگاه و خرج رو دستشون بیفته و ایضاً یه بدبختی به بدبختیاشون اضافه میشه!
در مقابل، یک عدّه هم هستند که بعد زمین خوردنشون، حسابی کار و بارشون سکّه میشه و به جای درمونگاه، صاف میرن اونور آب! این گروه به طرز حیرتآوری خودشون هیچیشون نمیشه، ولی باعث زخمی، زیلی شدن آدمهای دیگه میشن. آدمهایی که بهشون میگن: «زخمخوردگان»!
برای اینکه خوابش نپرد، در قفس میخوابید!
آقا بزرگ سالهای آخر عمرش به آلزایمر دچار شد. خاله خدیجه، خواهر ننهآقا هم به دلیل بیماری و تنهایی، به درخواست ننهآقا مدتی را در خانهی آنها سپری کرد تا ننهآقا بتواند از او پرستاری کند. یکروز صبح که آقا بزرگ از خواب بیدار شد، چشمش به خاله خدیجه که آنطرف اتاق نشسته بود، افتاد. لحظهای به خاله و بعد به ننهآقا خیره شد، سپس رو به پدر کرد و پرسید:« باباجان! من قبلاً یک زن نداشتم؟! چرا حالا دوتا دارم؟!»
خدابیامرزنوشت: خدا رحمت کنه هر سه رو. تا مدتها بچههای عمو به خاطر این جملهی آقا بزرگ سر به سرش میگذاشتن.:)
بغض ابر که ترکید، در آغوش زمین گریست.
1. چند روزیه مشغول دست و پنجه نرمکردن با ویروس سرماخوردگیام و اون چیزی که احتمال کرونا بودنش رو منتفی میکنه، عطسههای پشت سرهم و گاه و بیگاه و همینطور توپ پینگپونگ همیشه حاضر در قسمت فوقانی سر و شقیقهی راسته که هر موقع میجنبم عین توپ بسکتبال حسابی سیستم اعصاب رو به هم میریزه و اینها سرجمع اتفاق تازهای نیست چراکه یار جدا نشدنی امثال ما سینوزیتیهاست که با یه نیمچه باد و گرم و سرد شدن بهش مبتلا میشیم. تب هم که دیگه هیچی:)
2. علی ایحال مشغول خوندن داستان نیمهبلند «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده هستم. کتابی که ابتدای امر ارتباط برقرار کردن باهاش برام سخت بود و نمیفهمیدمش، ولی به مرور باهاش انس گرفتم و به دنیای عجیب نویسنده غبطه خوردم. فهمیدم یک نویسنده پیش از نویسنده شدن باید عالم همهی علومش باشه تا حرفی برای گفتن داشته باشه. نویسنده فلسفه و علم پزشکی در حوزهی طب سنتی و دغدغهها و احساساتش رو در آمیخته و یک داستان کاملاً متفاوت گذاشته روی میز خواننده تا اگرچه در ابتدا این خوراکی براش تازگی داره، ولی کمکم با ولع تا تهش رو نوش جان کنه:)
3. دوباره رفته زنگ مدرسه زده که چرا کلاس ساعت نه صبحه؟ ما سحر بیدار میشیم سختمونه:/ تازه گفته چرا تایم کلاس زیاده؟ سه ساعته! اولاً دو ساعت و نیمه، ثانیاً من چه کار کنم که بچههاتون نمیگیرن و باید مدام توضیح بدم و فیلم بفرستم؟ در هر صورت ایشون چون صبحها پایه ثابت دندونپزشکیه، حتی اگر اسمش رو هم به مدرسه لو نداده باشه مثل روز روشنه که خودشه:)) نمیدونم چندتا دندون داره که تا الان حداقل ده دوازده بار اجازه گرفته بره دندونپزشکی.
4. یکی هم یکدفعه از زبونش در رفت که فلانی گفته من هر موقع حوصله ندارم، پیام میدم که میخوام برم دندونپزشکی و خودم رو از کلاس و درس خلاص میکنم! ما که تهش نفهمیدیم امسال نمره بچه بدیم یا مادر؟! معاون میگه یه دو سه هفته دیگه فقط طاقت بیار :))
1- راهت را میکشی توی هال و او را میبینی با چهرهای که تا بهحال ندیدهای. صورتی ورمکرده و خونمردگیهایی که آثارش مال دیروز و امروز نیست. تشنهاست و طلب آب میکند و تو بیدرنگ میان شلوغی آدمها وارد آشپزخانه میشوی. سر بر میگردانی و میپرسی:« آب معمولی یا سرد؟» و او سری تکان میدهد و انگار عطش داشته باشد، آب سرد طلب میکند. پارچِ گردنباریکِ سفالیِ رنگی را از طبقهی دوم یخچال بر میداری و لیوان بهدست راه میافتی. تا میآیی آب را بریزی توی لیوانی که به دستش دادهای، پارچهی باریکی شبیه سربند را میبینی که درون پارچ است. مردد میمانی و بعد باخودت کنار میآیی که حتماً پارچهای متبرک است و بعد آب را سر ریز میکنی. آب کدر است و همین تو را بر آن میدارد تا لیوان را از دستش بکشی و برگردی به سمت یخچال. حالا ماندهای چه کنی؟ یخچال خالیست و ناگهان چشمت به فریزر و لیوان استیل میافتد که نیمی از آبهایش یخ بسته. برمیداری و میدوی به سمت هال. لیوان ندارد و میمانی چه کنی! لیوان استیل را شرمزده توی دستش میگذاری و میگویی:« بروم لیوان بیاورم» و او سری تکان میدهد که نیازی نیست.
با چند نفر دیگر توی پذیرایی روی زمین نشستهاید درست شبیه کودکیهایتان که دفتر مشقی روی زمین پهن کرده باشید، روبروی هم مداد به دست نشستهاید و قرار است تو از طرحی حرف بزنی و او خوب گوش دهد. چشمهایت به چشمهای ورم کرده و خونمردگیهای روی چهرهاش است که علیآقا توی چارچوب در میایستد و اینطور به نظر میرسد میخواهد برای کاری از منزل خارج شود. با نگاهش به او پیشنهاد همراهی میدهد و او سرش را به نشانهی همراهی تکان میدهد. تو رفتنش و رفتنشان را فقط دنبال میکنی و هیچ نمیگویی. چیزی نداری که بگویی...فرصت یک دل سیر حرفزدن بماند برای خوابهای بعد...
2- روبروی آینه ایستادهای و با کاردی شبیه تیغ جراحی، دورتادور سرت را از بالای پیشانی میبری. درست شبیه برش یک هندوانه و برمیگردانی توی دستت. کمی آن را برانداز میکنی. بیانکه خونی از آن بیرون بریزد. خواهرت میآید هر دو مشغول خوردن چیزی میشوید و بعد دوباره روبروی آینه میایستی و انگار از کردهی خودت متعجب باشی تکهی جدا شده از سرت را سر جایش میگذاری. یکآن از دستت میافتد و تو دستپاچه آن را معلق در هوا میگیری. وحشتزده از اینکه نکند قالب کاسهی سر به هم بخورد و نتوانی ان را روی سرت چفت کنی! آن را میگذاری روی سرت، ولی هر چه میکنی روی سرت چفت نمیشود. چندبار پس و پیش میکنی، میچرخانی تا شاید چفت شود و بعد به این فکر میکنی که دلیلت برای بریدن بخشی از سرت چه بود و اگر کسی از تو در این باره بپرسد برای خریّتی که به خرج دادهای چه جوابی خواهی داشت؟ لحظهای بعد حس میکنی تکهی دایرهواری که از یکسوم مغز سرت انباشته شده و سنگینی میکند، درست جا گرفته. حالا به خودت دلداری میدهی که تا چند روز دیگر خوب به هم جوش میخورند و سلولهای پوست و استخوان ترمیم میشوند و دیگر حتی اثری از بریدگی هم نخواهد بود...
خوابنوشت: خوابهای سورئال ببین کی بودم من؟!:))
حتّی در ماه رمضان هم عدّهای مشغول زمینخواری اند!
1. در این تنگنای بیپولی، آخرش نتونستم جلو خودم رو بگیرم و چهارصدتومن پول با زبون:) رو ریختم تو جیب ادبیاتیها و کلاس مبانی فرهنگ و ادب عامه رو ثبتنام کردم. امروز که ادوب کانکت خیلی بازی درآورد. باشد که در یازده جلسهی بعد به خود بیاید.
2. هوس درس و دانشگاه هیچوقت در من کشته نمیشه، چرا آخه؟ یعنی الان یه پول قلمبه بهم میدادند که غم نان و استقلال نداشتم، دادم رو از روزگار میگرفتم و میرفتم دانشگاه. معلمی بیمعلمی:) والا... این است عشق:))
3. قصدم بود کلاسهای صبح رو به جای نه به ده موکول کنم، ولی صبح قبل اقدام و نظر من، یکی از مامانای ناسازگار،به نماینده کلاس پیغام داده که ما سحر بیدار میشیم و سختمونه صبح ال کنیم و بل کنیم و اینا و خلاصه نرفت تو کَتَم. تلگراف زدم: مگه سالهای قبل تو ماه رمضون بچههاتون ساعت هشت صبح توی مدرسه نبودند؟ خوب الان یکساعت دیرتر میان پای کلاس. شما خوابت میاد برو بخواب! چه کاریه بشینی پای بچهات و انفاس معلم رو بشماری و ساز مخالف بزنی؟! در نهایت تا اطلاع ثانوی از قصدم صرف نظر میکنم، هر چند جون خودم در میاد بس که صبحها ضعف میکنم و این معدهی پر ادا اجازهی دو کلام صحبت بهم نمیده. در هر صورت خباثتم در ادامهی برخی رفتارهای دور از شأن این مادر در سالی که گذشت بود و تازه خیلی هم کرنش نشون دادم:))
باید برای فکزدن سر کلاس چارهای بیندیشم:)
4. دیروز سومین ماهی من و چهارمین ماهی حوض مرد. قبل عید شش تا ماهی به نیت شش تن:)) که نقش پررنگی توی زندگیم داره گرفتم. خواهرمم بعدش تکدونه ماهی قرمزش رو آورد انداخت قاطی ماهیا. ماهیای امسال رو بزرگتر گرفتم شاید عمرشون بیشتر بشه. هنوز دلیل مرگشون رو نفهمیدم. یکیشون شب چهاردهم. مال خواهرمم دو روز بعدش. سومی هم شب اول ماه رمضون و چهارمیش هم دیروز. یکی از ماهیای سالم از همون صبح یکسره چسبیده بود به این ماهی مریض و نمیگذاشت به پهلو روی آب شناور بشه. تمام روز اون رو پهلو به پهلو دور حوض میچرخوند. انگار نمیخواست ساکن بمونه. اولش فکر میکردم بحث بازی و شنگولیشونه. علیالظاهر چیزیشون نبود! دم دمای غروب دیگه رهاش کرد. ماهی کمکم روی آب شناور شد. آخرین تلاش دو تای دیگه از سه تا ماهی این بود که هی دورش میچرخیدند و خودشون رو میزدند به ماهی و بالههاش رو مِک میزدند که تکون بخوره. ماهی مریض هم یک لحظه تکون میخورد، نیم متر شنا میکرد و بعد دوباره بیحال میومد روی آب و آخرش نزدیکای اذون این یکی هم مرد. اون سه تا هم گوشهی حوض کز کرده بودند. حالا مونده یه حوض و سهتاییای حوض...
5. «نبودی و نشنیدی/ دلم به گریه نشسته/ میان خاطرههایت/ چه کردهای که پس از تو / به هرکجا که تو بودی/ غمی نشسته به جایت/ کجای این شب هجران/ کجای اینهمه راهی / که از دریچهی چشمت/ نمیرسم به نگاهی...»
سردش نبود، ولی صدایش عجیب میلرزید!
نزدیک کوچهباریک منتهی به خانهی عمو آقاحسین که رسیدیم، از روی دوچرخهی آقا پایین پریدم و گذاشتم آقا بیآنکه بایستد، مسیرش را تا خانهی ننهآقا تنهایی ادامه دهد. کوچهی عمو آقاحسین یک سربالایی داشت که بعد از چند قدم به کوچهای پهنتر متصل میشد و باید با کمی انرژی بیشتر بالا میرفتی. به تهش که میرسیدی، نزدیک باغچهای که چند درخت توت در آن کاشتهشده بود، زنهای مسن آمادهی بازجوییات بودند تا ببینند کمی دورتر از مقرّ آنها! اوضاع از چه قرار است و حال قوم و خویشها چطور است و وقتی خیالشان از بابت گرفتن اطلاعات راحت میشد، رهایت میکردند بروی به امان خدا. با چند بار چپ و راست پیچیدن رسیدم به کوچهی بنبست سرتاسر خاکی که با دو سه خانه و یک باغچهی کوچک روبروی خانهی عمو سر و تهش هم میآمد. پنجرهی نیمهباز آشپزخانه خبر از حضور صاحبانش میداد. به عادت، سرم را از لای میلهها به داخل بردم تا از بودن یا نبودن زنعمو توی آشپرخانه باخبر شوم. عمو توی آشپزخانه بود و کمی دورترک، سیداحمد دم در آشپزخانه ایستاده بود. مرا که دید دوید سمت در خانه تا آن را باز کند. هنوز سلام نکرده، پلهها را دو تا یکی برگشت توی خانه. از برق چشمانش معلوم بود که دوباره از آن خبرهای داغ دارد. دمپاییهای نارنجیام را گوشهی راهرو، پشت در هال جفت کردم و وارد شدم. عمو با چند پوست هندوانه که توی هم چفت شده بود و داخلشان پر از تهماندههای غذای دیشب و تفالههای چای بود از کنارم گذشت و سلامم را با لبخند و تکان سر جواب داد و واگویهکنان که عادت همیشگیاش بود، به سمت لانهی مرغ و خروسها رفت. نگاهم به دنبال عمو بود که یکهو سیداحمد با تحفهی جدیدش از توی اتاق بیرون زد. یک دسته بدمینتون چوبی که آن روزها خیلیها آرزوی داشتنش را داشتند. حسابی ذوق کرده بودم. از آن دست شاگرد درسخوانهای مدرسه بود که هر ثلث و هر مسابقهای دستش پر بود. عمو رضا هم اعتقاد عجیبی به او داشت. سید احمد روبروی در آشپزخانه، وسط هال ایستاد و هیجانزده شروع به تعریف از جایزهی جدیدش و مزایای بیشمار آن کرد و من مثل شاگردی که مربیاش در حال تعلیمش باشد سراپا گوش شده بودم. کمکم آنقدر رفت توی خیالاتش که یک توپ خیالی را برداشت و انداخت توی هوا و بعد همینطور که داشت به قول خودش طریقهی آبشار زدن را یاد میداد، دسته را برد پشت سرش و بعد هم توی هوا چرخاند و چرخاند و چرخاند و خلاصه اتفاقی که نباید میافتاد افتاد! در چشم به هم زدنی، بارانی از مربعهای شیشهای روی سرمان مثل نقل و نبات بارید. لامپ سقف به صدها تکهی ریز و درشت تبدیل شده بود و تمام مساحت هال را پوشانده بود و لابلای گلهای قالی داشت به بخت بلندمان! چشمک میزد. دهان هردویمان همانطور که سقف و ته ماندهی لامپ را میدیدیم به سمت هم وامانده بود و حتی فرصت نمیکردیم آب دهانمان را قورت دهیم. جای هیچ تعللی نبود. عمو اگر میدید حسابی بد میشد. به سرعت خودم را توی حیاط رساندم تا عمو را رصد کنم. عمو هنوز آنطرف خانه مشغول آب و دانه دادن به مرغ و خروسها بود. نفس راحتی کشیدم. جاروی حصیری دستهدار زنعمو را از گوشهی حیاطی که با دو باغچهی مربعی شکل مملو از درختان انار و انگور جدا شده بود، برداشتم و دویدم توی هال. سید احمد صندلی را گذاشته بود زیرپایش و داشت باقیماندهی لامپ شکسته را از سیم جدا میکرد. جارو به دست مشغول جارو کردن خردهشیشههای روی فرش شدم. آنقدر شوکه شده بودیم که حتی نمیتوانستیم یک کلام حرف بزنیم. صدای زمزمههای عمو که داشت آواز میخواند و حیاط را به قصد هال طی میکرد بیشتر دستپاچهمان کرد. سید احمد فقط توانست تکهی ماندهی لامپ را جدا کند و صندلی را ببرد سر جایش بگذارد و من هم تنها توانستم مابقی خرده شیشهها را با جارو ببرم گوشههای دیوار و زیر فرش پنهان کنم تا حداقل عمو بویی از ماجرا نبرد. عمو که وسط هال رسید تازه جارو را انداخته بودم دم راهروی در خروجی و همانطور که صدای تالاپتولوپ قلبم را میشنیدم و حتم داشتم سیداحمد نزدیک سکتهزدن است هر دو رفتن عمو به سمت آشپزخانه را دنبال میکردیم و توی دلمان خداخدا میکردیم سرش را بالا نکند تا شاید سید احمد بتواند در فرصتی مناسب، لامپ جدیدی توی هال نصب کند. با اوضاعی که پیش آمده بوده، دیگر ماندنم جایز نبود. قبل از اینکه فرصت خداحافظی با عمو پیدا شود، دمپایی نارنجیرنگ جلو بستهی پلاستیکیام را پوشیدم و یکراست دویدم سمت خانهی ننهآقا.
هنوز که هنوز است فرصت نکردهام از پسرعمو ماجراهای بعد از آن اتفاق را بپرسم. اینکه سر مابقی خرده شیشهها چه آمد؟ آیا تمام خردهشیشهها روی فرش جمع شده بود؟ توانست لامپ نو را توی هال نصب کند؟ کسی فهمید؟ نفهمید؟ کتک خورد؟ نخورد؟ خلاصه ماجرا ختم به خیر شد یا ختم به شر؟!:))
مادر و دو فرزندش در حال گذر از «گذر فرهنگ و هنر» بودند. مادر گوشه چادر به لب، با دستی دیگر کودک سه، چهار سالهاش را میان خشمی که توی چهرهاش هویدا بود تند میکشاند و دخترک دوازده، سیزده سالهاش چند قدم عقبتر با چهرهای که از پشت ماسک هم آوار غم را میشد در آن دید، او را همراهی میکرد. صدای آنها میان همهمهی عابران گم و پیدا میشد و چند قدم تا نزدیک شدن به من:
مادر: چه کنم؟ چه کنم که نمخوای همرام باشی؟
دختر: سکوت.
مادر: چه کنم که مخوای دور واستی؟ چه کنم که کسر شأنت مکنه همراه من شی؟ هان؟ هان؟
و مادر این چند کلام آخر را با تمام وجود فریاد میزد و پشتبندش هم با همان چادری که توی دستش مشت گرفته بود، در حین راه رفتن بر پهلوی نحیف خود میزد. آنقدر عصبی و آشفته که آشفتگیاش درون وجودم حلول کرده بود و سهمی از خنده لابلای تأسف درونیام به چهرهام نشانده بود. دخترک اما صدایش در نمیآمد و میتوانستم شرم و آب شدنش را با رفتارهای مادرش با همهی وجود بفهمم.
بیشک من هم از این تجربهها داشتهام. روزهایی که حضور والدینم در جمعهای غریبه و کمی سطح بالاتر یا در جمعهای دوستانه، گاه معذبم میکرد. چرا؟ چون آنها به اقتضای سنشان و من به اقتضای سنم خط قرمزها و حد و حدودهایمان متفاوت بود. آنچه برای آنها زشت و نازیبا بود برای من زیبا و هیجانانگیز و آنچه برای من ناخوشایند بود برای آنها کمال مطلق.
این یعنی باید تفاوتها را درک کرد و عاقلانه برخورد کرد. قطعاً نمیشود جانب صرف یکنفر را گرفت، وقتی همیشه شکاف نسلها قدر مسلّم تفاوتهای فکری، اعتقادی و اجتماعیست.
ناگزیر به پذیرشیم و خدا کند به آن درک برسیم و انعطاف داشته باشیم.
من همیشه قهقهههایم و شیطنتهایم والدینم را تا مرز عصبانیت پیش میبرد و همواره بیشترین کلمهای که بین آنها حداقل برای من بسامد داشت و پرتکرار بود، «زشت و عیب بودن و وقار داشتن» بود:))
من شبیه آنها نبودم. از کودکیام بچهی پر شر و شور و شوخطبعی بودم و حتی حالا هم به کودکی و نوجوانی و حتی اوایل جوانیام بخاطر داشتن چنین رویهای به خودم میبالم:))
کار نداریم حالا چند سالیه روزگار بر وفق مراد نمیچرخه و مدام کمیتمون میلنگه ولی هنوز هم امید بازگشت و ساخت دوبارهشون رو دارم که من بیخنده و بیهیجان، یک منِ مردهام.
شمام شاد باشید و باور کنید همون والدین هم که میگن چرا؟... خودشون همون منِ شرورِ شادِ خرکیف رو دوست دارند.
شما رو نمیدونم ولی من دلقک خونواده بودم و راح روحشون:))
باید میبودیدنوشت: ولی فقط باید میبودید و میدیدید که مادره چطور تو پک و پهلوی خودش میزد که چرا دخترش ازش کناره گرفته بوده. البته حدس من اینه که قریب به یقین، ایشون توی جمعیت گم شده بوده و حالا مادر حسابی از خجالت بچهاش دراومده. قلباً آرزو میکنم این دختر نوجوان این روزها رو به سلامت و آرامش سپری کنه و اصلاً به اینکه ملت داشتند چپچپ بهش نگاه میکردند اهمیت نده. یه روز همهشون میشن خاطره!
تتمهنوشت: غرض از حضور در مکان مورد نظر دیدن اجرای بچههای فارغ التحصیل بازیگری بود. برای من دیدن یک تیم جوان مستقل و همفکر و دوست، لذت عجیبی داشت. چیزی که خودم به شخصه نتونستم با تمام زور و ضربی که زدم، بین همکلاسیام رواج بدم:))
دلگیرنوشت: خوب باید بگم یکجایی هم پایان مجلس و درست سلام آخر! دلم گرفت و هنوز که هنوزه یه نیمچه بغضی میره و برمیگرده. یه آه و یه هی هست که همهاش تکرار میشه و میگه چرا؟ برای چی؟ چه حکمتی پشتش بود؟
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!