1. چند روزیه مشغول دست و پنجه نرمکردن با ویروس سرماخوردگیام و اون چیزی که احتمال کرونا بودنش رو منتفی میکنه، عطسههای پشت سرهم و گاه و بیگاه و همینطور توپ پینگپونگ همیشه حاضر در قسمت فوقانی سر و شقیقهی راسته که هر موقع میجنبم عین توپ بسکتبال حسابی سیستم اعصاب رو به هم میریزه و اینها سرجمع اتفاق تازهای نیست چراکه یار جدا نشدنی امثال ما سینوزیتیهاست که با یه نیمچه باد و گرم و سرد شدن بهش مبتلا میشیم. تب هم که دیگه هیچی:)
2. علی ایحال مشغول خوندن داستان نیمهبلند «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده هستم. کتابی که ابتدای امر ارتباط برقرار کردن باهاش برام سخت بود و نمیفهمیدمش، ولی به مرور باهاش انس گرفتم و به دنیای عجیب نویسنده غبطه خوردم. فهمیدم یک نویسنده پیش از نویسنده شدن باید عالم همهی علومش باشه تا حرفی برای گفتن داشته باشه. نویسنده فلسفه و علم پزشکی در حوزهی طب سنتی و دغدغهها و احساساتش رو در آمیخته و یک داستان کاملاً متفاوت گذاشته روی میز خواننده تا اگرچه در ابتدا این خوراکی براش تازگی داره، ولی کمکم با ولع تا تهش رو نوش جان کنه:)
3. دوباره رفته زنگ مدرسه زده که چرا کلاس ساعت نه صبحه؟ ما سحر بیدار میشیم سختمونه:/ تازه گفته چرا تایم کلاس زیاده؟ سه ساعته! اولاً دو ساعت و نیمه، ثانیاً من چه کار کنم که بچههاتون نمیگیرن و باید مدام توضیح بدم و فیلم بفرستم؟ در هر صورت ایشون چون صبحها پایه ثابت دندونپزشکیه، حتی اگر اسمش رو هم به مدرسه لو نداده باشه مثل روز روشنه که خودشه:)) نمیدونم چندتا دندون داره که تا الان حداقل ده دوازده بار اجازه گرفته بره دندونپزشکی.
4. یکی هم یکدفعه از زبونش در رفت که فلانی گفته من هر موقع حوصله ندارم، پیام میدم که میخوام برم دندونپزشکی و خودم رو از کلاس و درس خلاص میکنم! ما که تهش نفهمیدیم امسال نمره بچه بدیم یا مادر؟! معاون میگه یه دو سه هفته دیگه فقط طاقت بیار :))
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!