یادداشت یکم: امروز بعد از مدتها یک ترازو به تورم خورد؛ بنابراین بدون معطلی هیکل قناصم را که تا قبل از کرونا زبانزد خاص و عام بود به سمع! و نظر این وسیلهی بیم و امید رساندم تا نظرش را جویا شوم. بسی جای تأسف بود! آنقدر که حتی ترازو هم به حالم افسوس خورد. طی دوسال وزن مبارک از پنجاه و چهار به پنجاه و هشت رسیده بود. آنهم من که تا همین بیست و سه چهار سالگی یکی از بزرگترین افتخاراتم وزن ثابت چهل و پنج کیلویم بود و هر گاه مربی تیم آبیها فرهاد مجیدیاش را فرهاد چهل و پنج کیلویی صدا میزد گویا مرا صدا بزند، سراپا غرور میشدم و به خود میبالیدم. با قیافهای درهم، شرمزده آغوش ترازو را ترک کردم! اوف برمن!
یادداشت دویوم: امروز بینهایت خوشحالم چراکه به نتایج خوب و امیدوارکنندهای دست یافتهام. طی یک هفتهای که بهمدرسه رفتم و از پلهها بالا و پایین کردم، ترازو با لبخند ملیحی عدد پنجاه و هفت را تقدیمم کرد و من فهمیدم میتوانم تا چند ماه آینده به وزن قبلیام برگردم. پس به جشن و پایکوبی و هلهله در درون و بیرون پرداختم و به دعوت عروس خانواده مبنی بر خوردن فست فود و شام شاهانه! لبیک گفتم.
یادداشت سیوم: روز خوبی نبود. ترازو با حسادت تمام عدد پنجاه و نه را نشان میداد و من به هیچ طریقی نتوانستم آن را هضم کنم. چطور میشود آدمیزاد یکهو و ناغافل تمام محاسباتش به هم بریزد و یک کیلوی کم شدهاش به دو کیلوی اضافه بدل شود؟! بیشک تشت بزرگی زیر نیم کاسهی این ترازو است!
یادداشت چهارم: امروز به مناسبت سفر چند روزهی آبجی کوچک تا توانستیم به بهانهی خرید، خیابانها را گز کردیم و حسابی پیاده روی کردیم تا شاید پدر شکم و پهلو و اعضا و جوارح دربیاید و کمی از خجالت آب بشوند!
یادداشت پنجم: امروز با ترازو حرف نزدم. او نیز سراغی از من نگرفت. کمی رابطهمان تیره و تار شده. البته که اصلا به روی خودم نیاوردهام! با خودم قرار گذاشتهام همهی توانم را برای کم کردن وزن بکار ببندم و خودم را با این ترازوی زبان نفهم بیعاطفه! در نیندازم.
یادداشت ششم: همچنان از ترازو بیخبرم. امروز درس جدیدی گرفتم؛ فهمیدم هر چیزی اصول دارد. فرت و فرت عین دخترهای پانزده ساله، جلوی چهارتا بچه دبستانی از پلهها بالا و پایین دویدن و ذوق کردن برای کم شدن احتمالی وزن، تنها دستاوردش ناقص شدن زانو و رگ به رگ شدن آن است!
یادداشت هفتم: مدتی است سراغی از ترازو نگرفتهام. احساس میکنم جایی از قلبم دلتنگش شده! و ازآنجا که دل به دل راه دارد، شک ندارم او هم هوای مرا کرده، ولی باید چند روز دیگر تحمل کنم. مصمم هستم با وزن جدید و شوکه کردنش، پوزهی نداشتهاش را به خاک بمالم و ذوق مرگ شوم؛ پس تا وزن ایده آل دیدارمان را هر چند سخت است، به تعویق میاندازم.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!