1. دایی به مناسبت سالگرد مادربزرگش(نَنوک) که من همیشه عاشقش بودم، بیسکوییتای بزرگ پتیبور خیرات کرد:) فکر کنم بزرگتر ننوک خدابیامرز باشه.:)) شیفتهی ننوک بودم. ننوک، مادر مادربزرگم و یک زن شیرین و زیبا بود. ریزنقش و ظریف که کتابی و به قول مادر، شهری حرف میزد. سینهاش توی گوش زنگ میزد و من میدونم چقدر مادرم دوست داشت مثل ننوکِش«سین»ها رو سر زبونی و خاص ادا کنه:)) ننوک که میومد خونهمون، روی راهپلّهی دم در مینشست و بعد از توی جیبش یک مشت پسته بیرون میاورد و میگذاشت کف دستم. صدای پسته گفتنش و سکین(تک دخترش) تو گوشمه. تمام سینها با اون لب و دهن غنچهاش زیبایی دیگهای داشتند. خلاصه خدا بیامرزدت ننوک قشنگ...
2. استاد دیشب جادوی خودش رو از آستین بیرون آورد و گفت دو ماه باقیمونده ترم رو نمیخواد ثبت نام کنی. یکی کار به مرور ارائه بده و من هرسری نظرم رو میدم. نمیدونه چقدررر دلم خَش شد:) مبلغ کلاساش خیلی گرون شده.
3. دیروز یکی از شاگردام وقتی به خاطر بینظمی و خواب موندنش، یکساعت دیر اومد و بهش گفتم یه صفر و منفی بهت میدم که هم دیر اومدی و هم آزمون ندادی گفت:«خانم اجازه! صفر و منفی چیه؟!» :)))) گفت: «من غیر انتفاعی که بودم اینها رو بهم یاد ندادن:))» گفتم اشکال نداره، دو دفعه که گرفتی دستت مییاد:))) ایمان دارم در آیندهای نچندان دور یکی از مجریان باسواد و هنرمندان توانای عرصهی قصه و نمایش خواهد شد.
4. هر سری میرم مطبش اونقدر که درددلش باز میشه، حواسش به نسخهپیچوندن برام نیست. کم دکتری پیدا میشه با اینهمه سواد و تاحدودی شهرت سراسریش، خاکی و خودمونی باشه. البته که خودمم وقتی میرم انگار رفتم سروقت داداشم.:) نمیذاره درد و مرضام رو بگم. آخرش این میشه که مُکوزیفت میده و بهم نمیسازه. هنوز فرصت نکردم شخصاً بهش بگم کارآزمایی مُکوزیفتتون مورد داره! چیه نوشتید عارضه نداره؟ کلاً مغزم قفل کرده بود و نیمچه تمرکز و هوش و حواسم پریده بود:)) اومده در مورد بخاری و سوختگیهای البسهی بیمارانش میگه:)) گشادهرو بودن وشوخ طبعی، هنریه که هرکسی نداره.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!