شاهین با دست چپ سرش را میخاراند.
شاهین: ولی دلیل نمیشه. من با هر دو دستم میتونم کار کنم!
عقاب: اونی که با هر دو دستش بلده کار کنه منم که با هر دو دستم هفتتیر درست کردم!
سلیمنژاد: خیلی باحالی رفیق!
شاهین: حالا چکار کنیم؟
عقاب: هیچی بزن کنار رد شیم!
شاهین: بزنم کنار؟ من؟ جلو اینهمه چشم که ما رو میپان؟ کم بیارم؟
عقاب: خود دانی!
کریمنژاد: بزن کنار حوصلهمون سر رفت.
شاهین ماشه را میکشد و شلیک میکند. صدای مهیبی به گوش میرسد. شاهین پس میافتد. عقاب قلبش را میگیرد و با دهان باز بیحرکت میماند.
سلیمنژاد: چی شد؟ زد؟ هان؟ زد؟ واقعی بود؟ نگفتم واقعیه؟ هی گفتی بذار وانمود کنیم نمیترسیم! ای خداااا کشتنش! عقاببب! بیعقاب شدیم رفتتت!
عقاب: خفه! چیزیم نیست! یه کم حرص کردم.
کریمنژاد: هی شاهین چطوری؟ خوبی؟ چته؟ یه چیزی بگو! اوهوی پسر! مگه این اسباببازی نبود! شاهیننن! ای خدااااا چه غلطی کردیما!
شاهین: آخ! آخخخ! چرا...چرا اسباببازیه. فقط! فقط نمیدونم چطور هنور بعد اینهمه سال ترقهش عمل کرد؟! وای قلبم! آخ مادر! چه میدونستم هنوز گوگرد توش سالمه؟
عقاب: داداش خوبی؟
شاهین: آره قربونت. یه کم گرد و خاک کردیم معدهمون تعجب کرد.
عقاب: خود خداروشکر که خوبی. نصف عمر شدم داداش!
شاهین: مخلصیم.
عقاب: نوکرتیم.
شاهین: خیلیخوب بیزحمت بزن کنار رد شیم.
عقاب: شرمنده داداش اصلاً راه نداره.
کریمنژاد: اَهَهَ دوباره رفتیم سر خونه اوّل!
سلیمنژاد: راست میگه!
هر دو از ماشین پیاده میشوند و در را محکم میبندند. کریمنژاد و سلیمنژاد دست در دست هم راه میافتند.
هر دو: ما رفتیم اسنپ بگیریم بریم. شمام تا صبح برا هم کُری بخونید و با تیر و تفنگ بیوفتید به جون هم!
کریمنژاد: رفیق رو گوشیت برنامه اسنپ داری؟
سلیمنژاد: نه والله.
کریمنژاد: بیخیال. میریم سر خیابون یه تاکسی دربست میگیریم مهمون من.
سلیمنژاد: مگه من مردم داداش؟ دستتُ تو جیبت ببینم ناراحت میشم.
پایان
کاریکاتورنوشت: کاریکاتور رو از کانال سمپوزیوم توسعه ی فردی جناب شاهین کلانتری برداشتم:)
ماشین یکیشون خارجیه و اون یکی ایرونی؛ فرموناشون فرق داره:))
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!