«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم»
نمی گویم، نمی گویم، نمی گویم، نمی گویم!
خیالت راحت:))
++
«به جان پیر خرابات و حق صحبت او»
کسی نیامده اینجا! کجاست؟! کو؟ کو؟ کو؟!
و کور شوم اگر دروغ بگویم:)
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم»
نمی گویم، نمی گویم، نمی گویم، نمی گویم!
خیالت راحت:))
++
«به جان پیر خرابات و حق صحبت او»
کسی نیامده اینجا! کجاست؟! کو؟ کو؟ کو؟!
و کور شوم اگر دروغ بگویم:)
شمسالدین از زندان آزاد شد و جهانخاتون هم از ازدواج با کلوناصر قسر در رفت، ولی خوب این پایان ماجرا نیست و عبید زاکانی و گلندام میدونند که هیچکدوم این دو جوان در امنیت نخواهند بود. کلوناصر که بعد از به هم زدن ازدواجش، چشم دیدن حافظ و وصلت احتمالیش با جهانخاتون نداره، دوباره منتظر خدعهای هست تا دست شمسالدین رو پیش امیرمبارز رو کنه. حالا این جوانک شاعر جسور، با زبان سرخی که مدام یک شعر علیه سلطان وقت میندازه بیرون، دیر یا زود سرش رو به باد میده. از طرفی جهانخاتون هم به دلیل نسبتش با شاه قبل و اینکه دیگه وصلتی در کار نیست تا زیر سایهی توجهات کلوناصر و دربار قرار بگیره، اوضاع خوبی نداره. مولانا عبید زاکانی درصدد مجاب کردن هر دو برای خارج شدن از شیراز برمیاد. در این میون، جهانخاتون پختهتر و منطقیتر برخورد میکنه و آمادهی رفتن میشه، ولی شمسالدین محمد چموشتر از این حرفهاست و هر بار بهانهای برای نرفتن جور میکنه. بالاخره زمانیکه عبید از اعلام رضایت جهانخاتون برای رفتن و ترک شیراز پرده برمیداره، حافظ هم برای ترک شیراز دلش نرمتر میشه. برای اینکه کسی از فرار شمسالدین بویی نبره، همه اینطور وانمود میکنند که شمسالدین میخواد بره کازرون پی مادر و خواهرش و اونها رو به شیراز برگردونه. به تبعش توی یک مهمانی که توسط کلو فخرالدین ترتیب داده شده، زمزمههای دلیل رفتن شمسالدین به گوش بقیه رسونده میشه تا دیگه جای هیچ شک و شبههای نباشه.
و امّا بریم سراغ روز رفتن جهانخاتون. قضیه از این قراره که سوسنخانم گربهی عزیزکردهی شمسالدین هم قراره به همراه بانو عازم سفر بشه، منتهی قبل رفتن، سوسن خانم یک فقره! گنجشک بیزبون رو شکار میکنه و میاد حیف و میل کنه که جهانخاتونِ دلنازک، چشم دیدن این صحنه رو نداره و تمام تلاشش رو میکنه تا جونور زبونبسته رو از چنگال و دهن گربه بیرون بیاره و البته موفق هم میشه، ولی خوب این رفتار باعث میشه تا به گوشهی قبای گربه بربخوره و بیخبر بگذاره بره. جهانخاتون با گمشدن سوسن، حسابی حالش گرفته میشه و یک چشم اشک و یک چشم خون، راهی سفر میشه. شمسالدین هم بیخبر از همهجا بعد از سه روز میون گریه و زاری بیبیخاور پیر و دل و قلوه دادنها با عبید و گلندام، بالاخره راهی سفر میشه.
بعد از رفتن شمسالدین کسی که بیشتر از همه احساس دلتنگی و تنهایی میکنه محمد گلندام هست. همهجا صدای خندهها و غزلیات و صوت شیرین رفیق دیرینهاش توی گوشش زنگ میزنه و اون رو آشفتهتر از قبل میکنه. یک روز وقتی برای احوالپرسی و سرکشی سراغ بیبیخاور میره، بیبیخاور لب بوم با سر و صدا و هیجان زیاد مییاد پایین و در رو که باز میکنه با چندتا پدرصلواتی گفتن به مهمون توی خونهاش، خبر از بازگشت و حضور مهمون میده. گلندام که از الفاظ بیبیخاور متعجبه، اون رو میگذاره پای ذوقزدگی خدمتکار پیر خونه و به خیال بازگشت شمسالدین که البته براش کمی هم عجیبه که به این زودی برگشته باشه، میپره توی خونه تا دوستش رو توی آغوش بگیره، ولی با شگفتی تمام میبینه مهمونی که برگشته به خونه کسی نیست جز سوسن خانم نازکنارنجی که حالا مورد عنایت بیبیخاور قرار گرفته و بالاخره عزیز دل شده و بر صدر مجلس! داره اطعام و اشربه میل میکنه. گلندام توی دلش به خیال خامش میخنده و با بغض و آه چشم میدوزه به روزهای شیرین بازگشت لسان الغیب حافظ شیرازی...
قصهی ما به سر رسید، خواجه حافظ به شیراز نرسید:)
مخملنوشت: رفقای قدیم وبلاگ که الان هیچکدوم نیستند! یادشونه منم یه گربه داشتم به اسم مخمل و حتماً خاطرشونه دقیقاً همین رفتار جهانخاتون رو منم مرتکب شدم و گنجشکه رو از دهن بیزبون خدابیامرز بیرون کشوندم:)) فقط تفاوت اونجا بود که در ادامهی ماجرای آزادسازی، تقدیر گنجشکه این بود که به محض اوج گرفتن، توسط یک گربهی دیگه که ناغافل پشت درخت کمین کرده بود، توی هوا هپلی هپو بشه و من تا آخر عمر حسرت بخورم که چرا این جونور نگونبخت که اقبالش طعمهشدن بود،حداقل نگذاشتم همون مخمل بخوره و گوشت تنش بشه:) خدابیامرزدت مخمل جان... حلالم کن:))
قصه از اونجا شروع میشه که شمسالدین محمد و گلندام، رفیق گرمابه و گلستان و صد البته قوم خویش هستند. گلندام شوهر خواهر شمسالدین هست و به نوعی محافظ، ناصح و دلسوز رفیق و همکلاس قدیمیش. زمانی که مادر و خواهر شمس الدین به کازرون سفر میکنند، این دو جوان بیست و سه ساله رو تنها میگذارند. شمسالدینی که تنها همدمش بعد از فوت همسر جوانش، گوهر به خاطر بیماری خناک، یک گربهی لاغر و نچندان زیبا به نام سوسن هست. سوسن خانم! هیچجوری توی دل بیبیخاور، خدمتکار پیر خانه جا باز نمیکنه. شمسالدین محمد شهرهی شهر شیرازه و در دورهی شاهشجاع اینجو، برای خودش منصب و رتبهای به هم زده. شعرهای زیبا و بینظیر او هوش از سر همه میبره و همین هم باعث حسادت شعرای دیگه میشه تا جایی که به خونش تشنه میشن و با ورود شاه جدید یعنی امیرمبارزالدین که آرزوی تصاحب ایران رو داره و تا اون موقع یزد و کرمان و فارس رو به اختیار گرفته، تلاش میکنن به هر بهانهای سرش رو زیر آب کنن. شمسالدین جوان، یک بنیبشر شوخ و سادهدل و جسوریه که قرار نیست سر تعظیم برابر شاه جدید فرود بیاره و همین لجبازیها و به دنبالش رو کردن فساد و تزویر شاه و اطرافیانش، زمینهی بر باد دادن سرش رو فراهم کرده. کی؟ زمان مهمانی کلوفخرالدین، کلانتر دروازه کازرون که کشته، مردهی شاه قبل بود و حالا تا کمر برای شاه جدید خم میشه. یک کلانتر نون به نرخ روز و البته محافظهکار و سیاستمدار که سعی داره همه رو برای خودش نگه داره. گلندام همهی تلاشش رو میکنه شمسالدین دعوت مهمانی رو رد کنه، ولی حضور امثال عبید زاکانی و معشوقهی جدید شمسالدین به نام جهان ملکخاتون، سبب شده تا حرفهای گلندام بیثمر باشه و میخ آهنین در سنگ نره! گلندام میدونه زبون سرخ حافظ توی مجلس سر سبزش رو بر باد میده ولی حافظ قول و قسم که مراقب زبونش خواهد بود و خلاصه گلندام راضی به رفتن به مهمانی میشه. توی مهمونی، کلو فخرالدین غیر مستقیم تلاش میکنه دل شمسالدین رو برای دست دوستی دادن به امیرمبارزالدین نرم کنه، ولی شمسالدین بیدی نیست که با این بادها بلرزه.
با حضور جهانخاتون، که در اصل برادرزادهی شاه فراری و همسر سابق امینالدین جهرمی به حساب میاد، مهمونی وارد فاز جدیدی میشه و همه منجمله غانم شیرازی سعی دارند توجه دختر جوان رو به خودشون جلب کنند، ولی مشاعره و مغازلههای رد و بدل شده بین شمسالدین و جهانخاتون و دلبریهای فیمابین، باعث میشه تا کمکم همه از عشق این دو به هم بوهایی ببرند. از سمت دیگه کلوناصرالدین که در زمان حکومت شاه شجاع اینجو مورد بیمهری قرار گرفته بود چشمش به جهانخاتونی هست که بعد از فرار شوهرش به همراه شاه سابق، حاضر نشده همسرش رو همراهی کنه و حالا شوهر حکم طلاق زنش رو زده و چون کلو ناصر از همون اول با امینالدین یک مثلث عشقی درست کرده بود، حالا فرصت دستیابی مجدد رو نمیخواست با یک مثلث عشقی جدید از دست بده!
خلاصه جهانی در شیراز دست به دست هم داده بودند تا شمسالدین رو به بهانهای به قصر امیر بکشونند و پیمونهاش رو برای قتلش، پر کنند. وقتی که اوضاع خیلی بیخ پیدا میکنه حسابی بدخواهان شمسالدین براش سیاهه جمع میکنند و بدتر از همه جهانخاتون به خواستگاری کلوناصرالدین جواب رد میده، همهچیز برای فیتیلهپیج شدن حافظ جوون آماده میشه، منتهی عبید زاکانی هر روز با زبان طنز و لاطنزش سعی میکنه شمسالدین رو راضی به فرار از شیراز کنه. گلندام هم که زبونش مو درآورده ولی حافظ که دلش پیش جهانخاتونه و هیچ جا براش مثل شیراز نمیشه، زیر بار نمیره. تا اینکه با جار و جنجال جارچیان و پخش کردن نام حافظ بین مردم و دعوتشون برای گیر انداختن جوانک بیست و سه ساله همهی راهها براش بسته میشن. حتی دوستانش هم میترسن بهش پناه بدن چون امیدی به امن بودن خونه شون ندارند. تا اینکه بالاخره بار و بندیلش رو میبنده. سوسن رو میده دست بیبیخاور که ببره بده جهان ملک خاتون تا ازش مراقبت کنه و خودش تا زمانی که آبها از آسیاب بیفتند، متواری باشه. شب قبل رفتن، به امید اینکه تنها ناجی او یعنی صاحبعیار که از قضا توی دربار امیرمبارز کیا و بیایی داره و امیر بیشتر از کلوناصر ازش حرف شنوی داره، از سفر برگشته باشه، گلندام رو راضی میکنه تا یک سر برن خونهی صاحب عیار و خلاصه اینجاست که اون اتفاقی که نباید بیفته میافته. صاحب عیار هنوز از سفر نیومده و دم در باغ صاحبعیار شحنه و ایادی شاه، شمسالدین بیسلاح رو خفت میکنن و کتبسته میبرنش دربار. گلندام بیچاره هم با تمام قوا در میره و قبل از اینکه توی شب شناسایی بشه خودش رو به خونه میرسونه تا شاید بتونه برای رفیقش کاری بکنه...
ادامه دارد:)
منبعنوشت: خلاصهای بود از خاطرات محمد گلندام از کتاب حافظ ناشنیدهپند به قلم استاد بیبدیل طنز و نویسندهی قهّار ایران، ایرج پزشکزاد دام برکاته:)
- گذشتگان به انسان حیوانی ناطق می گفتند.
- اما در فرهنگ ما و به اعتقاد عرفا انسان انسانی عاشق است
- چرا؟ چون اگر عشق را از او بگیرند می شود حیوان. یک موجود بی رحم می شود.
- عشق زینت نیست بلکه یک ضرورت است.
- در ادبیات عشق به دو بخش مجازی و حقیقی
- مجازی: عشق به همنوع و همجنس. 1- عشق پیامبر به عایشه
آنکه دنیا محو گفتارش بدی/ کلم یا حمیرا بُدی«مولانا»
2- عشق مولانا به شمس.
- حقیقی: عشق به معبود.
در حافظ:
1-مجازی، 2-حقیقی، 3-ادبی
-مجازی:
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد/ دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد( اشاره به شاه شجاع)
- ادبی: نوعی تفنن که زبان شاعرانه را می سازد. با یک معشوق دیو صورت و سیرت مثلاً مواجهید.
-حقیقی:
آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند.( بار امانت همان عشق است که موجودات دیگر این عشق را تحمل نمی کنند.)
- انسان به قول قران کان زهوقاً جهولا ست؛ انسان جاهل بود که عشق را پذیرفت.
- عشق درجات مختلفی دارد. عشق کامل(مولانا و عشق اولیاا...)، عشق ساده.
- عشق ویژگی هایی دارد: 1- تضمین ندارد و وقتی وارد می شوید باید توکل کنید.
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.
2- همراه با غم و درد است:
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست/ عاسقی شیوه ی رندان بلاکش باشد.
3- خطر راه عشق:
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است/ نعوذ بلله اگر ره به مقصدی نبری
- چرا با این شیفتگی انسان وارد میدان عشق می شوند؟ انسان به هرچیزی که دسترسی ندارد با عشق ورزی به آن دست می یابد.
- چرا انسان پا در راه عشق می گذارد؟ زندگی برای انسان چیزی ست همراه با معنا
- در تفکر اگزیستیالیست: انسان موجودیست که ماهیتش بر وجودش مقدم نیست. حیوانات ماهیتشان بر وجودشان مقدم است.( همیشه بوده و هست و تغییری نمی کند.)
- انسان همان لحظه ای که بوجود می آید باید خود را بسازد.
- قوه ی محرکه ی انسان معناست و عرفا این موتور محرکه را در عشق می دانند.
- عشق او را از همه چیز پر می کند.عشق به او معنا می دهد. مرهی بر دردهاست. مثل عشق مادر به فرزند. حتی رنج هایی که می کشد برایش زیباست و معنا دارد.
- درباره عشق هرچه بگویید تمامی و خستگی ندارد.
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب/کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.
- حافظ انسان را به عشق ورزی تشویق می کند.
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.
*
کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز/ تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
- اگر عاشق شوید چه نابود شوید و چه به وصل برسید، در هر صورت رستگارید.
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت/ کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد.
*
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد/ ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست.
- اگر درد درون آدمی باشد معشوق به سراغش می آید.
- حافظ یکی از بیشترین مخالفت ها را با زهد و ریاکاری دارد.
- در انجیل هم مسیح با ریاکاران تند است و حتی آنها را مار و افعی می خواند.
- ریا آدمی را از خودش و عشق دور می کند.
- تمام حرف عرفا نظیر مولوی و حافظ دوری از منیت است.
- انسان باید از خداوند طلب عاشقی کند.
- عشق زبان را باز میکند.
- درست مانند مولوی که تا سی و هفت سالگی نه شعری گفت و نه کتابی داشت و این حضور شمس بود که زبانس را گشود و به جاودانگی رسید.
- یا باید در لذت عشق باشی یا در حسرت عشق.
- شادی و آرامشی در چشم عرفا وجود دارد که ناشی از همان عشق است.
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار/ بگذارند و پی طره ی یاری گیرند.
- پیرمغان از تعبیرات و کلمات کلیدی دیوان حافظ است.
- پیرمغان در واقع مابه ازای تاریخی و خارجی ندارد؛ ولی منِ آرمانی حافظ است
- ترکیبی از دو شخصیت متناقض است.
- پیر با بارمعنایی که درجامعه قرن هشتم داشته درواقع نماد و نمود خواست ها و نیازهای معنوی انسان و کلمه مغ که زرتشتی است نمادی است از شخصیتی که غرق در لذت های مادی، دنیوی و انسانی است و ترکیب این دو جامع اضداد است.
- حافظ خواننده هایش را یه این متوجه می سازد که وجود انسان تک بعدی نیست. یک قطب وجودی بر قطب دیگر ارجحیت ندارد. هم مادی و هم معنوی را داراست و نمی توان یکی را نادیده گرفت.
- شعرای بزرگ در آثازشان اسطوره آفرین هستند.
- اسطوره و منِ آرمانی فردوسی رستم است. منِ آرمانی حافظ پیرمغان است.
- مهدی اخوان ثالث(میراث): پوستینی کهنه دارم من/ یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبارآلود/ مانده میراث از نیاکانم مرا این روزگارآلود... این دبیر گیج و گول و کوردل تاریخ/ تا مذهب دفترش را گاه گه می خواست با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید/ رعشه می افتادش اندر دست./ در بنان درفشانش کلک/...زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست/هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
اخوان، نتیجه می گیرد که تاریخِ ما را آنگونه که باید درست و دقیق ننوشته اند و طبق امیر زمان نوشته می شده.
- پوستین کهنه در واقع نماد و سمبلی از متون ادبی و تاریخی و بطور کلی تمام شاهکارهای فرهگی ما است که ریز و درشت تاریخ ملت در آن ها به تصویر کشیده شده است.
- رستم شاهنامه: شخصی با قدرت نظامی عظیم و عمری طولانی است که صرفاً در اسطوره امکان پذیر است و این همان آرمان و آرزوی مردم ایران است که قهرمانی از مرز و ملیتشان دفاع کند و در آثار فردوسی با رستم متبلور می شود.
- روزگار فردوسی روزگار مبارزه و فیزیکی علیه دشمنان است. اسطوره آفرینی فردوسی همزمان است با آرزوی مردم در قالب اسطوره ای به نام رستم برآورده می سازد.
- در مقابل رستم که اسطوره ی قرن چهارو پنج است، اسطوره ی قرن هشت کسی است که نمودش فکری است و اصلی ترین کارش ریاستیزی است. یعنی همان پیرمغان که ترکیب تناقض هاست.
- وفای به عهد، راستی و درستی از خصلت های اصلی پیرمغان است.
- هنر چیزی را می آفریند که انسان می خواهد ولی نیست و بهترین راه آن اسطوره سازی است.
- پیرمغان تبلور آرمان ها و آرزوهای انسان ها است هرچند خودشان از آن بی خبر باشند و درونشان باشد. کشف حجاب روحی است که حافظ می کند.
- دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟/ پنهان خورید باده که تعزیر می کنند.
نمی شود عشق و عشق ورزی را انکار کرد؛ هرچند زمینی باشد.
- تعبیر سالک همان رهرو راه طریقت. با نادیده گرفتن دوبعدی بودن انسان وقت پیرمغان را ناخوش می کنند.
-می خور که شیخ و واعظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می کنند.
ریاستیزی پیرمغان که کارکرد اصلی است در این بیت نمود دارد.
- پیرمغان در واقع یک انسان آرمانی است و گمشده ی عصر حافظ است که او آرزو می کند چنین شخصی وجود داشته باشد.
- شاخه ی علمی مجزا در جهان که به دلایل متعدد در ایران کمتر شناخته شده است.
- اسطوره شناسی به شیوه ی تفکر اقوام آغازین و جوامع ابتدایی بشر می پردازد
- نوعی شیوه ی تفکری که در آن ایدئولوژی افراد مطرح و مشخص می شود: جهان چگونه بوجود آمده؟ خدا کیست؟ موقعیت انسان در جهان و در برابر خدا چگونه است؟
- و در مورد اولین ها و داستان های آنها مثل: اولین درخت، اولین آفریده، اولین زن و مرد
- اینها در حوزه ی اسطوره از طرفی به افسانه های قومی و ازطرفی به ادیان پیوند می خورد که بدلیل همین تضاد و تشابهات با دین، کمتر به اسطوره در حوزه ی ادیان پرداخته شده است.
- در ادبیات از اساطیر برای تفسیر برخی مفاهیم بهره می بریم.
- شاهنامه، آثار ادبی هندی، وداهای هندی، نمایشنامه ها، آثار ادبی هومر، داستان هاو ... که خلق می شوند روایت ها را تعریف می کنند که شامل همان اسطوره می شود.
- اسطوره ارتباط تنگاتنگ و ریشه داری با ادبیات دارد و ما برخی مفاهیم زا از بعد زیبایی شناختی تطبیق می دهیم.
- در حماسه ها اسطوره ها را پررنگ تر می بینیم. در حقیقت اسطوره ها به مرور تبدیل به آثار حماسی آن قوم می شوند.
- متون حماسی عمدتاً منظومند. شباهتشان با اساطیر هند و اروپایی مطرح شده است.
- در ادبیات حماسی بیشتر کار شده
- در ادبیات عرفانی ردپای اسطوره دیده می شود که بدلیل پیوند با دین، کمتر به آن پرداخته شده و بحث می شود.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!