پایم که به کلهپزی باز شد، دلخور شدم!
+
+
عید و رمضونتون مبارک:)
ما که عید نفهمیدیم، شما چطور؟ ؛)
از امشب میخوام شام مفصل بخورم و دیگه سحر بلند نشم تا بلکه بتونم مثل آدمیزاد، ساعت هفت صبح سرحال برم مدرسه:/
پایم که به کلهپزی باز شد، دلخور شدم!
+
+
عید و رمضونتون مبارک:)
ما که عید نفهمیدیم، شما چطور؟ ؛)
از امشب میخوام شام مفصل بخورم و دیگه سحر بلند نشم تا بلکه بتونم مثل آدمیزاد، ساعت هفت صبح سرحال برم مدرسه:/
مداد سرشکسته هیچکجا نتوانست سرش را بالا بگیرد!
حنافروش، تنها کسی است که حنایش پیش همه رنگ دارد!
و البته
آرایشگر هم خوب بلدست چطور این و آن را رنگ کند!
آیینه ی دو رو، پشت و رو ندارد!
متصور بشید اون آیینه هایی که دو سمتشون آیینه ان:)
قرص ماه را که دید، تبش آرام گرفت...
آدمهای فقیر به جای خیال، شکمشان تخت است!
گوسفند بزرگ(رو به گوسفندان): از منِ گوسفند به شماها نصیحت که هیچموقع آدما رو تحویل نگیرید!
ناگهان در طویله باز میشود. قصاب و دامدار وارد میشوند.
گوسفندان: بَههههه!
گوسفند بزرگ:اَهه... حیف که گوسفندید و نمیفهمید آدما ظرفیت تحویلگرفتن ندارن!
قصاب (رو به دامدار): به جز اون گوسفند بزرگ مریض، مابقی رو میخرم.
+++
+++ در محضر بزرگخاندان گوسفندان+++
«وقتی هیچکی تحویلت نمیگیره یه سر به طویله بزن اونجا یه دنیا صفا و صمیمیت موج میزنه. بَهههه» «گوسفند بزرگ»
+++
«فقط ما صادقانه قربون این و اون میریم، بقیه فقط قُپّی میان!»
«گوسفند بزرگ»
+++
«هیچوقت به یه گوسفند نگو کیو تحویل بگیره و کیو نگیره! مرامش خیلی بیشتر از ایناست.:) بَهه» «گوسفند بزرگ»
تابستان که میآید، خورشید داغش را بر دل زمین میگذارد!
+
زمین، داغدار خورشید است!
قشنگ حرفزدن رو همه بلدیم، کاش با عملمون آبروی کلاممون رو نبریم...
اینم دعای زیر بارون یهویی خود خودش:)
+
فکر کنم هفتمین دور بازنویسی نمایشنامهم باشه... جزو خلاف عادتهای منه:))
+
«میرم، ولی قویتر میام!»
برای اینکه خوابش نپرد، در قفس میخوابید!
بغض ابر که ترکید، در آغوش زمین گریست.
حتّی در ماه رمضان هم عدّهای مشغول زمینخواری اند!
سردش نبود، ولی صدایش عجیب میلرزید!
حتّی در تئاتر هم نمیتوان بیپرده سخن گفت!
پایش که به زندان باز شد، حکم آزادی روحش را صادر کردند!
چون هیچکس هوایش نداشت، خفه شد!
تنها دستاورد دروغ مصلحتی این است که تا ابد برای خودم میمانی...
کاغذ، میدان عقدهگشایی مداد است.
کاغذ لال با دیدن مداد به حرف آمد.
کارگردان هم خوب بلد است این و آن را به بازی بگیرد!
روز کارگردان نوشت: روز کارگردانها بود گویا:)
اگر میتوانستیم زخمها را فراموش کنیم، دیگر خنجرها به چه کار میآمدند؟
نویسنده ای که برای این و آن داستان می ساخت، وجهه ی فرهنگی اش را زیر سؤال برد.
نویسنده ی شهرت طلب، داستانش را سر زبان ها انداخت!
قاپ دلم را که دزدید، فهمیدم دستش کج است!
از ترس اینکه مبادا از دستش بدهم، او را ترک کردم!
عقلانینوشت: به نظرم کار عاقلانهای کرده:)) همین که تونسته ترکش کنه هنریه:)))
بعضیها بزرگترین لذّت زندگیشان زیر و رو کردن زندگی دیگران است.
پول همان اندازه که لذّت میدهد، لذّت هم میگیرد. کافیست مجبور شوی به جای گذاشتن آن در جیبت، آن را بیرون بیاوری!
تنها شباهت ما با یکدیگر، متفاوت بودنمان با دیگران است.
میبینی؟ حتّی برای نفسکشیدن هم به من محتاجی، زیرا هیچکس بیشتر از من هوایت را ندارد!
آدمهای بیپول، هر روزشان روز مباداست.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!