مسافر زمین که شد، فرشتگان به امید بازگشتش، پشت سرش آب پاشیدند... .
مسافر زمین که شد، فرشتگان به امید بازگشتش، پشت سرش آب پاشیدند... .
صبح باس برم مدرسه
سرم درد میکنه
شام درست و حسابی نخوردم و گشنمه
سفارشا رو هم باید صبح ببرم پیشخوان
بعد این وسط، ارشد دانشگاهمون هم قبول شدم
اصلا تو مخیلهم نمیگنجید
از همهٔ اینها گذشته، الان ناراحتم چرا انتخاب اولم دانشگاه تهرون نبوده :))
شیراز هم خوب بود
چرا شهر خودمون رو زدم وقتی مدیر میگه خیالت تخت باشه، هوات رو دارم؟
کف دستم رو که بو نکرده بودم!
حقیقتا اگه ده سال پیش بود الان خونه رو روی سر گذاشته بودم، ولی خوب قطعا خیلی کمتر ایکس و ایگرگ هیجان دارم.
فقط چیزی که توی شوکم برد، قبولی روزانه بود.
سنجش هم فهمید من هشتم گروی نهمه، رحمم کرد😄
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!