نتایج سومین جشنواره سراسری ادبی آفتابگردان با موضوع «سالمند» اعلام شد که خداروشکر در بخش کاریکلماتور، رتبهٔ دوم رو آوردم. :)
نتایج سومین جشنواره سراسری ادبی آفتابگردان با موضوع «سالمند» اعلام شد که خداروشکر در بخش کاریکلماتور، رتبهٔ دوم رو آوردم. :)
زهره جان
من نمیتونم وارد سایتت بشم و بهت پیام بدم؛ بنابراین همینجا پاسخت رو میدم.
خیلی وقته اینستا ندارم(فیلتره)
چند روزیه فیلتزشکن نصب کردم که اونم گاهی وصل میشه.
خیلی وارد فضاش نمیشم و تمایلی هم ندارم.
بهنظرم فضاش بیش از اندازه مسموم شده:)
روان آدم به هم میریزه.
خبر آقای کلانتری هم ندارم واقعیتش
توی تلگرام هم کانالشون مدتیه فعال نیست.
چالش داستانک رو هم باید از طریق خودشون پیگیری کنید.
یک چالش خوداختیاری هست. قرار نیست ایشون جلسه بگذاره. شما خودت باید خودت رو موظف به نوشتن کنی.
منم مدتیه مجدد رها شدم:))
هرموقع پیام رو خوندی بهم خبر بده، پاکش کنم.🌺🌺
صدای فریاد کودکش که بلند شد، تلفن را رها کرد و دوید سمت حیاط. کودک پیشانی خونینش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر، سنگ کوچکی را که رد خون روی آن دیده میشد، نشان مادر داد.
لحظهای بعد زنگ در خانهٔ همسایه به صدا در آمد، مرد سراسیمه در را گشود. روبهرویش زن، صورت خونین کودک و پلیس قرار گرفته بودند. زن برافروخته، سنگ خونین را کف دست گرفته بود و شانههای کودکش را نوازش میکرد.
مرد بیهیچ حرفی، لباس مناسبش را پوشید و در حالیکه گونی کوچکی در دست داشت، از خانه خارج شد. گونی را به کودک داد و رو به زن گفت: «۳۶۰ عدد سنگ کوچک، منهای یک دانهای که به حیاطتان برگشت داده شد!»
و بعد همراه پلیس راهی آگاهی شد. جای چند زخم کهنه روی صورت مرد دیده میشد.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!