با اینکه بعد دوسال پدر همه دراومد و هیچکس موفق نشد من رو از معلمی بیرون بکشه یرای معاونت و شبی هم مدیر جوان آب پاکی رو با شرمندگی و حزن فراوان روی دستم ریخت، ولی تصمیم گرفتم تمومشون رو نیس کنم و تابستونم رو به خاطر یک مشت آدم چاپلوس و پدرسوخته که همه کاری ازشون برمیاد، ولی ادعای پاکدستی دارند، خراب نکنم.
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آدمها و مسیرهایی رو جلوی روم گذاشته که حواسم از این پارتی بازیا و دودره کردنا پرت بشه.
نمونه خوانی استاد قشنگم تموم شد.
بریم سراغ دوتا ایده فیلمنامه که شبی وسط تموم ابن اوقات تلخیا به ذهنمون رسید.:!)
دروغگو نوشت: میگه معلم کم داریم و نمیذارم معاون بشی، بعد جلوی چشمم به همکارم میگه درخواست مدیریتت بنویس بفرستمت مدرسه. اگه معلم کمه، قطعا باید ایشون رو هم با تمام توانمندیهاش و قبولیش در آزمون مدیریت، علی الحساب نگه داره تا نیروهاش تأمین بشه.
چرا من سلیطه نیستم؟! چرا تو روش وانمی ایستم جوابش بدم؟
قطعا بخش اعظمش به دلیل حفظ آرامش روان خودمه و جلوگیری از هر نوع پدرسوختگی و انتقام احتمالی از سمت این مسئولین بی مسئول!
دبیرستان نوشت: میگم فرم درخواست تغییر مقطع من رو امضا کتید، فرم رو میندازه تو کشو و میگه ما نیرو کم داریم. نمیذاریم مقطع عوض کنی. میگم یه نگاه به رزومه م بکتید شاید شد. میگه دیگه بدتر. رزومه ات پر باشه که دیگه اصلا نمیذاریم بری!
بدیش اینه که هر سال همین رو میگن و پاجفتش نورچشمیا رو هدایت می کنن به سمت مقطع متوسطه. خیلی سخته چشم رو همه چی ببندی.
ولی باید بست و رفت...