لنگهای از کفشم را که از صبح چیز مرموزی تویش قلقلکم میداد و آرامشم را به هم زده بود، بیرون بیندازم و راهی شوم. کفش را بیرون آوردم و سرش را بالا گرفتم و تهاش را به زمین کوبیدم که البته کاش نمیکوبیدم و کاش اصلاً تا خانه این فکر به ذهنم خطور نمیکرد! چه بود؟ یک ورقه سوسک! کدام سوسک؟ از همان سوسکهای قهوهای حمام که ما در ولایتمان بهش «خروسُک» میگوییم. از آن سوسکبزرگها که کدخدای دهشان محسوب میشد! که امید یک قبیله سوسک به او بود و شاید شبهنگام آمده بود سر و گوشی به آب بدهد و امنیت سوسکها را چک کند که از بد روزگار و به خاطر کِبَرِ سن، داخل کفش من بختبرگشته به خواب رفته بود و بعد هم به کما! کما؟ کاش کما رفته بود! زبانبسته انگار زیر دستگاه پرس رفته باشد، کاملاً صاف شده بود، درست مثل همان ورقهای که عرض کردم. خیلی حالتان از لحاظ محتویاتش به هم نخورد که این جماعت آنچنان محتوایی ندارند که بیرون ریخته شود.
باری به هر جهت، آن لحظه فقط صدای ناظم بود که از پشت بلندگو مرا یک متر جابجا کرد و از فکر و افسردگی یک قتل غیرعمد بیرون آورد. خواستم شاخک این ریق رحمت سرکشیده را بگیرم و بیصدا بیندازم توی سطل آشغال که احساس کردم از رفتار انسانی به دور است؛ بنابراین درستترین کار این بود که آن را زیر شوفاژ هدایت کنم و بدوم سر صف. برنامه صبحگاهی تمام شد، بیآنکه چیزی از احادیث، دکلمه، شعر و توپ و تشرهای رگباری مدیر و ناظم، دستگیرم شود. آنقدر هشیار شده بودم که اگر ده قرص خواب هم میریختند داخل لیوان و به خوردم میدادند حاشا و کلّا که در من اثری میکرد! راهی کلاس شدیم. توی راه یک مشت هوای تازه راهی ریههایم کردم و خیره به درخت توت مدرسه، با خودم گفتم: همین که به خیر گذشت خوب است و سعی کردم همهچیز را فراموش کنم. نزدیک کلاس که رسیدم فریادهای عجیب و ترسناک همکلاسیها قلبم را از جا کند و فهمیدم که هنوز برای فراموشی هیجانات امروز کمی زود است. کلاس روی هوا رفته بود. جسد سوسک زبانبسته شده بود دستاویز یک گروه خبیث و داشتند تن مردهاش را میلرزاندند و روحش را آزار میدادند. حالا توی کلاس دو گروه داشتند سکته میکردند: گروهی از ترس و وحشت دیدن سوسک مرده و گروهی از خندهی دیدن قیافههای وحشتزده. توی خیالاتم شاخک متوفی را گرفتم و چند دور چرخاندم و با نگاهی پر از خشم به دوستانم، آن را از پنجره پرتاب کردم بیرون. صدالبته که حواسم بود موقع فرود، جای بدی نیفتد و عجالتاً بیفتد روی کپّه خاکی که روبروی کلاس بود. ولی خوب این فقط خیال بود؛ چراکه که اگر دست از پا خطا میکردم چهبسا مچم را میگرفتند و به جرمهای مختلفی مرا مورد عتاب و خطاب قرار میدادند. این بود که بیهیچ واکنشی روی صندلیام نشستم، درست مثل یک دختر خوب و خانم و این خدمتکار مدرسه بود که با جارو و خاکانداز متوفی را بلند کرد و تشییعکنان به جایگاه ابدیاش رهنمون ساخت. نفس نیمهراحتی کشیدم و با خودم گفتم: هوفف سومیش هم در رفت...
پایان
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!