غول: به من چه؟
جوان ژولیده: نمیتونی؟
غول: فکر کن نه!
جوان ژولیده: چند؟
غول: چی چند؟
جوان ژولیده: دستمزد.
غول: هـــَ! شیرین میزنیا! بچّه کدوم محلّی؟ من خودم نیّت کنم از آسمون به جا گرما، پول میباره.
جوان ژولیده: پس میتونی.
غول: پس که چی؟ تو خونمه.
جوان ژولیده: هــووم! با یه غول خسیس سر و کار دارم انگار!
غول: فکر کن آره.
جوان ژولیده: باشه هرچی تو بگی.
غول: خدافظ.
جوان شروع به لگدزدن به چراغ و مالش آن میکند.
غول: دِ لامصّب! نکن! خونه، زندگیمو به هم ریختی! کاری سرت مییارم مضحکهی خاص و عام بشیا!
جوان ژولیده: مگه میتونی؟
غول: نذار اون رو سگم بالا بیاد.
جوان ژولیده: مگه میشه؟
غول: چی؟
جوان ژولیده: تا من آرزو نکنم که نمیتونی کاری بکنی!
غول:سکوت
جوان ژولیده: تازه اون بارون پولِت هم قُمپُز بود نه؟ تا کسی آرزو نکنه هیچکار دستت برنمییاد!
غول:سکوت
جوان ژولیده: بیا این آرزو منو برآورده کن و بعدش تو رو به خیر و ما رو به سلامت. میندازمت تو رودخونه بری واسه خودت آروم و بی دردسر زندگیتو بکنی.
غول: چه کوفتی میخوای حالا؟
جوان ژولیده: میخوام غول چراغ جادو بشم.
و جوانک قبل اینکه دهانش را کامل ببندد، ناپدید میشود و یک مرد قلچُماق ظاهر میشود.
غول: آخیش. خدا عمرت بده بچّه! حقّا که اون سوراخ موش، برازنده خودت بود. ببین کوچولو من هیچ آرزویی ندارم. اینایی هم که آرزو کردن همهشون بی بر و برگشت، یه غوز بالای غوزاشون اضاف شد. همین که آدم شدم بسّمه.
و قهقهه میزند. از توی چراغ صدای جوان ژولیده بلند میشود.
جوان ژولیده: مطمئنی آدم شدن اوّل خوشبختیته؟ یه غوز بالای غوزات اضاف شد رفیق...
و شروع به خندیدن میکند.
غول به فکر فرو میرود...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!