1. بعد چندماه نشستم پای نوشتن دیالوگهای نمایشنامهم و تا همینجاش به شدّت حالم رو به هم زده! امیدوارم مجبور نشم بعد یکسال بندازمش دور!
2. چقدر میچسبه آدم الان مشهد باشه. کاش این مرض بیصاحاب دست از سرمون برمیداشت. دو سال ترس از مسافرت و چپیدگی در خونه...:(
3. ویرایش و نگارش خاطرات جناب دکتر همچنان داره پیش میره، لیک بسیار کند:). اینکه ساعت چهار و پنج صبح زنگ دوستت بزنی و بکشونیش خونهت که با هم تنیس بازی کنید و بعدش هم آفتاب نزده راه بیفتی بری مطب و تا یک نصفهشب مشغول جرّاحی باشی، فقط کار خود خودته دکتر جان! و لاغیر!
اونوقت من بیست روزه دارم تلاش میکنم صبح پاشم برم پارک پیادهروی و ورزش! ساعت پنج و نیم بلند میشم از هوای مطبوع صبحگاهی لذت میبرم، ولی ارادهی بیرون رفتن از خونه نیست که نیست و بعد نماز، مستقیم درازکش تو رختخواب!:)):( و همچنان کانتینیو...
4. نمایشنامهی «عشّاق سینهچاک» برادر نیل سایمون رو خوندم، خوب بود، ولی به اندازهی مشنگها برام جذاب نیود؛ هرچند یک نمایشنامهی روان و خوشخوانی هست که هم ایده میده و هم نکات خوبی درش نهقته است.
- بارِنی چهل و یکساله بعد سالها زندگی، حس میکنه برای تنوع بهتره تجربهی ارتباط با کسی جز همسر خودش رو مزمزه کنه. طی ملاقاتهایی که در منزل مادریش با خانمهای مختلف با اخلاق و رفتارهای متعدد داره، با هیچکدوم به تفاهم نمیرسه و هربار دچار بحث و جدل میشن. نهایتاً بیآنکه این ملاقاتها به ارتباطی ختم بشه، به شکلی عجیب به پایان میرسه.
- نمایشنامهای سه پردهای که در هر پرده شاهد ملاقات و گفتگوهای بارِنی با یکی از مهمانانش! هستیم.
- طنز این کار بیشتر حول شکل نگرفتن رابطه با بحثهای عجیب و فلسفهچینیهای عجیبتر میزبان و میهمان میچرخه.
5. چند روز پیش جملهی قشنگی رو خوندم: « کاش آدمها رو به خاطر خوب بودنشون خسته نکنیم!»