«سر از البرز برزد قرص خورشید، چو خونآلوده دزدی سر ز مکمن»
بهنظرم این بیت منوچهری بینظیره:)
طلوع خورشید رو به دزد سرشکستهای تشبیه کرده که سر خونآلودش رو از کمینگاه بیرون آورده.
«سر از البرز برزد قرص خورشید، چو خونآلوده دزدی سر ز مکمن»
بهنظرم این بیت منوچهری بینظیره:)
طلوع خورشید رو به دزد سرشکستهای تشبیه کرده که سر خونآلودش رو از کمینگاه بیرون آورده.
دلم میخواست برای یه مدت هیچکاری نداشته باشم و فقط بشینم تا اونجایی که میتونم، کتاب قصه و داستان کودک بخونم.
اینکه گاهی حس کنی ممکنه فرداش نباشی و همهٔ چیزای باارزش برات بیارزش بشن، حس عجیبیه.
حتی همین پول
شبی حس کردم ممکنه فردا نباشم، بعد پول یکسری طلبکارا رو واریز کردم
یه نذری هم از جانب خودم و یکی دیگه که میخواستم یهش بگم به نیابتش نذر کردم که مشکل یهنفر دیگه برطرف بشه و دیگه قصدم نیست، بهش بگم، ادا کردم.
یک لحظه دیدم، وقتی حس میکنم ممکنه دیگه فردایی نباشه، دست و دلم برای خرجکردن پول نمیلرزه.
بیارزشترین شد.
خدا کنه خودمون بیارزش نشیم رفیق!
+++
ترم اول تموم شد. حقیقتاً پوستم کنده شد، ولی عاقبتش برخلاف تصورم مثبت رقم خورد. امیدوارم ترم دوم هم بههمینمنوال و حتی بهتر طی بشه.
+++
یکی از غصههام اینه که کتاب دوم استادم رو نمیتونم ویرایش کنم، یعنی فرصت نمیکنم. گفت میخواد اینور عید کاراش رو به فرجام برسونه.
+++
دلم برای منِ گذشته و درونیات و دنیای خودم تنگ شده.
هنوزم میخوام با صدای «مختاباد» زمزمه کنم:
« نه بستهام به کس دل/ نه بسته کس به من دل
چو تختهپاره بر موج/ رها رها رها من»
+++
رفیق! یه دونه باش! اولویت دوم نباش! اول و دوم نداریم. مراقب باش! شاید لازم بود تا همیشه خودت تکیهگاه خودت باشی. انتظار همهچیزی رو از همهکس داشته باش که تو شوک نری.
یادت باشه! هیچچیز از هیچکس بعید نیست...
امسال پاییز و زمستون از بارندگی هیچخبری نبود. شاید یکیدوبار بارون اومده باشه، اونم نه خیلی زیاد.
امروز بعد چند ماه، بالاخره چند ساعتی، یه بارون درستودرمون اومد. :)
خلاصه که مثل همیشه:
«باران به صورت نَشُستهٔ زمین بوسه زد»
ساعت هفتونیم، هشت صبح قرار بود، یزد باشه.
همچنان توی فرودگاه علافن!😐
+++
عیدتون مبارک🌹
�من ارچه عاشقم و رند و مست و نامهسیاه/ هزار شکر که یاران شهر بیگنهند!�
+
�غلام همت آن دردیکشان یکرنگم/ نه آن گروه که ازرقلباس و دلسیهند�
+
�جناب عشق بلندست همتی حافظ/ که عاشقان، ره بیهمتان بهخود ندهند.�
+
غلطیادنوشت: یه زمانی توی مدرسه بهمون یاد دادن، حق بگید هرچند به ضررتون باشه.
تو این سالها سعی کردم حق بگم؛ هرچند به ضررم باشه؛ هرچند تلخ باشه؛ هرچند طرد بشم.
ولی خوب گویا یه جای این آموزش غلط بود! همۀ اونایی که یادمون دادن و لقلقۀ زبونشون شده بود، فقط یادمون دادن. دلیلی نداشت فکر کنیم چون یادمون میدن قراره خودشونم عمل کنن که ما هم جوگیر بشیم و دنبالهرو بشیم.:)
قطعاً دیگه دیر شده و من تغییرناپذیرم:))
ذات آدم هرچیه، همونه.
میدونی؟ دین برای هرکی آب نشد، برای خیلیا نون و وسیلۀ رسیدن به هدف شد.
ما که نه دین داریم و نه دنیا و نه عقبی چی بگیم:)
چرا من همهچی رو زیادی جدی گرفته بودم و میگیرم؟!
++
این استاد عربی که از قضا استاد راهنمام هم هست داره پدرم رو در میآره. یه مشت بیت عربی رو باید معنی کنم، شاعرش و مضمونش و عصرش رو بیرون بکشم، ولی هیچجوری نمیشه پیدا کرد. گوگل بیخاصیت! دو نمره ارزش اینهمه اعصابخردی رو داره؟ تعطیلات بعد امتحانات داره الکیالکی حروم میشه...:(
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!