1. در این تنگنای بیپولی، آخرش نتونستم جلو خودم رو بگیرم و چهارصدتومن پول با زبون:) رو ریختم تو جیب ادبیاتیها و کلاس مبانی فرهنگ و ادب عامه رو ثبتنام کردم. امروز که ادوب کانکت خیلی بازی درآورد. باشد که در یازده جلسهی بعد به خود بیاید.
2. هوس درس و دانشگاه هیچوقت در من کشته نمیشه، چرا آخه؟ یعنی الان یه پول قلمبه بهم میدادند که غم نان و استقلال نداشتم، دادم رو از روزگار میگرفتم و میرفتم دانشگاه. معلمی بیمعلمی:) والا... این است عشق:))
3. قصدم بود کلاسهای صبح رو به جای نه به ده موکول کنم، ولی صبح قبل اقدام و نظر من، یکی از مامانای ناسازگار،به نماینده کلاس پیغام داده که ما سحر بیدار میشیم و سختمونه صبح ال کنیم و بل کنیم و اینا و خلاصه نرفت تو کَتَم. تلگراف زدم: مگه سالهای قبل تو ماه رمضون بچههاتون ساعت هشت صبح توی مدرسه نبودند؟ خوب الان یکساعت دیرتر میان پای کلاس. شما خوابت میاد برو بخواب! چه کاریه بشینی پای بچهات و انفاس معلم رو بشماری و ساز مخالف بزنی؟! در نهایت تا اطلاع ثانوی از قصدم صرف نظر میکنم، هر چند جون خودم در میاد بس که صبحها ضعف میکنم و این معدهی پر ادا اجازهی دو کلام صحبت بهم نمیده. در هر صورت خباثتم در ادامهی برخی رفتارهای دور از شأن این مادر در سالی که گذشت بود و تازه خیلی هم کرنش نشون دادم:))
باید برای فکزدن سر کلاس چارهای بیندیشم:)
4. دیروز سومین ماهی من و چهارمین ماهی حوض مرد. قبل عید شش تا ماهی به نیت شش تن:)) که نقش پررنگی توی زندگیم داره گرفتم. خواهرمم بعدش تکدونه ماهی قرمزش رو آورد انداخت قاطی ماهیا. ماهیای امسال رو بزرگتر گرفتم شاید عمرشون بیشتر بشه. هنوز دلیل مرگشون رو نفهمیدم. یکیشون شب چهاردهم. مال خواهرمم دو روز بعدش. سومی هم شب اول ماه رمضون و چهارمیش هم دیروز. یکی از ماهیای سالم از همون صبح یکسره چسبیده بود به این ماهی مریض و نمیگذاشت به پهلو روی آب شناور بشه. تمام روز اون رو پهلو به پهلو دور حوض میچرخوند. انگار نمیخواست ساکن بمونه. اولش فکر میکردم بحث بازی و شنگولیشونه. علیالظاهر چیزیشون نبود! دم دمای غروب دیگه رهاش کرد. ماهی کمکم روی آب شناور شد. آخرین تلاش دو تای دیگه از سه تا ماهی این بود که هی دورش میچرخیدند و خودشون رو میزدند به ماهی و بالههاش رو مِک میزدند که تکون بخوره. ماهی مریض هم یک لحظه تکون میخورد، نیم متر شنا میکرد و بعد دوباره بیحال میومد روی آب و آخرش نزدیکای اذون این یکی هم مرد. اون سه تا هم گوشهی حوض کز کرده بودند. حالا مونده یه حوض و سهتاییای حوض...
5. «نبودی و نشنیدی/ دلم به گریه نشسته/ میان خاطرههایت/ چه کردهای که پس از تو / به هرکجا که تو بودی/ غمی نشسته به جایت/ کجای این شب هجران/ کجای اینهمه راهی / که از دریچهی چشمت/ نمیرسم به نگاهی...»
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!