یکی از افتخاراتم اینه که زمانی که وبلاگنویسی رواج داشت، با دوستان فرهیخته و بزرگ و هنرمندی مراوده داشتم.
گاهی دلم براشون تنگ میشه.
آدمهای عجیب دوستداشتنی
امشب داشتم کتاب «سپیدهدمی که بوی لیمو میدهد» رو میخوندم و دلم برای یکی از هنرمندان مجازی، آقای حسن آذری تنگ شد.
آقا کجایید؟! :)
قلمتون همیشه بینظیر بوده و هست... .
«در اتوبوس
زنی نشسته بود در کنارم
از تبریز تا تهران را
آن گونه روشن
آن گونه زیبا
هرگز ندیده بودم.»
+++
«دیشب که نمیدانستم
به جای کدام اندوه بگریم
جای تو خالی
چقدر خندیدم!»
«حسن آذزی»
+++
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!