نیل آرمسترانگ اولین مرد پابهماه! :)
نیل آرمسترانگ اولین مرد پابهماه! :)
امسال پاییز و زمستون از بارندگی هیچخبری نبود. شاید یکیدوبار بارون اومده باشه، اونم نه خیلی زیاد.
امروز بعد چند ماه، بالاخره چند ساعتی، یه بارون درستودرمون اومد. :)
خلاصه که مثل همیشه:
«باران به صورت نَشُستهٔ زمین بوسه زد»
مسافر زمین که شد، فرشتگان به امید بازگشتش، پشت سرش آب پاشیدند... .
پایم که به کلهپزی باز شد، دلخور شدم!
+
+
عید و رمضونتون مبارک:)
ما که عید نفهمیدیم، شما چطور؟ ؛)
از امشب میخوام شام مفصل بخورم و دیگه سحر بلند نشم تا بلکه بتونم مثل آدمیزاد، ساعت هفت صبح سرحال برم مدرسه:/
قرص نان فقط جویدنی است!
خوابم که آمد، بیداری دست از سرم برداشت!
هبچکس بیشتر از کلهپزها، آدم سرخورده ندیده!
+
+
+
+
شایدم تکراری باشه، نمیدونم!
توی دلم که نشست، نای بلندشدن نداشتم!
دلم را که قرص کنی، دیگر درددلی ندارم. :)
۱. برای اینکه دلش «گرم» شود، مدام خیال «میبافت».
۲. این روزها دلم فقط با خیالبافی، گرم میشود!
وقتی نتوانست دلم را ببرد، خودش را باخت!
شب که میآید، روزم را سیاه میکند!
نتایج سومین جشنواره سراسری ادبی آفتابگردان با موضوع «سالمند» اعلام شد که خداروشکر در بخش کاریکلماتور، رتبهٔ دوم رو آوردم. :)
مداد سرشکسته هیچکجا نتوانست سرش را بالا بگیرد!
این روزها خورشید تابستان، حسابی با همه گرم گرفته است!
خورشید تابستان، داغ بهار را به دل زمین گذاشت.
حنافروش، تنها کسی است که حنایش پیش همه رنگ دارد!
و البته
آرایشگر هم خوب بلدست چطور این و آن را رنگ کند!
آیینه ی دو رو، پشت و رو ندارد!
متصور بشید اون آیینه هایی که دو سمتشون آیینه ان:)
قرص ماه را که دید، تبش آرام گرفت...
آدمهای فقیر به جای خیال، شکمشان تخت است!
تابستان که میآید، خورشید داغش را بر دل زمین میگذارد!
+
زمین، داغدار خورشید است!
قلم سرشکسته هیچکجا نتوانست حرفهایش را بزند!
و چند کاریکلماتور قلمی قدیمیتر:
1. قلم به تمام زبانها تسلّط دارد.
2. قلم به ساز همه میرقصد.
3. نویسندهی ماهر، قلم را شستشوی مغزی میدهد.
4. قلم قانونمند فقط روی صفحات خطکشیشده حرکت میکند.
آتشنوشت: حقیقتاً آتیش میباره
به قول شاعر همشهریمون جناب محمد نظری ندوشن:
« بگو کافر به یزد آید در این فصل/ عذاب نار اگر باور ندارد
نوشته بر در دوزخ که جز یزد/ جهنّم شعبهی دیگر ندارد!»
خارش بینینوشت: یکی دو هفتهی اخیر، حول و حوش ساعت دو و نیم، بینی نچندان قلمیم! شروع به خارش میکنه. درست همزمان با ساعت پایان کار اداری! فکر کنم یکسری آدما اوقات بیکاریشون به یاد من میوفتند:)) چند مورد هم ساعت ده و نیم، یازده صبح بود. یه جایی یه خبرایی هست. خدا به خیر گردونه:))
برای اینکه خوابش نپرد، در قفس میخوابید!
بغض ابر که ترکید، در آغوش زمین گریست.
حتّی در ماه رمضان هم عدّهای مشغول زمینخواری اند!
سردش نبود، ولی صدایش عجیب میلرزید!
حتّی در تئاتر هم نمیتوان بیپرده سخن گفت!
پایش که به زندان باز شد، حکم آزادی روحش را صادر کردند!
چون هیچکس هوایش نداشت، خفه شد!
کاغذ، میدان عقدهگشایی مداد است.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!