چند هفته پیش برای درد بیدرمون آلرژی و سینوزیت به پزشک مراجعه کردم و بعد مدتها تونستم تا حد زیادی این مرض مزخرف رو زمینگیر کنم، امّا از اونجایی که مثل تموم مراجعات پزشکی لازم بود تا مراخل درمان ادامه پیدا کنه؛ حسب سفارش یک خانمچهدکتر جوان که حین سفر اتوبوسی(اجباری) به مشهد با ایشون همصندلی بودم، پزشکم رو تغییر دادم و به دکتری مراجعه کردم که از قضا پشت کوچهمون مطب داشت و خوب چی بهتر از این آیا؟!
بنابراین ادامه درمان به جای طی مسافت بیستدقیقهای تا مطب شلوغِ دروندرمانگاهیِ پزشک قبلی که بالاغیرتاً همچنان مهرش به دلم نشسته و هنوز چشمم پیش دستان شفابخشش:)هست، با خانم دکتر همسایه که پنجدقیقه تا دیدارش زمان نمیبرد پی گرفته شد.
بالآخره روز گذشته کفش و چادر کردم و رفتم مطب. مطب جمع و جوری بود که چون تخصص خانم دکتر بزرگوار در حوزه مشکلات ریوی هم بود، تا دلتون بخواد بزرگواران سرفهبکن! حضور داشتند. خوب طبق تجارب گذشته، انتظار هر اتفاقی برای خودم رو داشتم و دارم که البته فعلاً به خیر گذشته!
بگذریم. در همین مطب دنج! دوتا اتفاق قابل عرض پیش اومد:
1. دو خواهر میانسال که خواهریشون از چشم و ابروهای مشابه بالای ماسکشون ثابت میشد، همینشکلی آروم و خانم نشسته بودند که یکهو نگاهشون به زمین و یک موجود ناشناختهی در حال حرکت خیره موند. از اونجایی که چشمان از حدقه بیرونزده و تحرکات محسوس و غیرعادیشون غیرقابل انکار بود، معلوم بود حسابی هول برشون داشته. بنده همون اول هم که موجود رو دیدم به نظرم یک پرز مچالهشده بود که به دلیل نسیم ملایم کولر داشت اینور و اونور غلت میخورد؛ لیکن این خواهران محترمه و بهویژه خواهر بزرگتر اونقدر هی خودشون رو توی صندلی و دیوار فرو کرده بودند و هوچی بازی درآوردند که علاوهبر اینکه دچار تردید شدم بابت پرز بودن اون موجود، هر آن این امر بر من مشتبه میشد که نکنه این موجود بیصفت، چنگالهاش رو بیرون آورده و میخواد خرخره همه رو بجوه و من نمیبینم!
علی ایحال، خواهر کوچکتر فرصت رو از دست نداد و برای ممانعت از وخیمترشدن اوضاع و حملهی احتمالی موجود بیصفت، مثل برق از جا جهید و با کفش شروع کرد تو سر و کلّهی پرز بیچاره زد و له و لوردهاش کرد. بعد هم نفسی راحت کشید و نشست سر جاش. خوب اینجا حقیر بیمقدار، یکمثقال خندهی بیاختیاری از درونم بیرون زد که خوشبختانه توی شلوغی گم شد و جلوی هرگونه له و لوردهشدگی خودم گرفته شد. با وجود تلاشهای بیوقفهی یگان امداد خواهران، متأسفانه چند ثانبه بعد پرز مذکور! دوباره شروع به ورج و وروجه کرد و ایضاً نامیرابودن خودش رو به رخ همگان کشید. در این بین چشمان خستهی دو خواهر ورقلمبیدهتر از قبل شد! بنده هم که گاهی دچار بیاختیاری و تکرر خنده میشم، هرهر و کرکر ریزی کردم و برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر به سمت میز منشی خانم دکتر خیز برداشتم.:))