+ چطوری؟ بازهم لواشک بخور عزیزم! بخور تا همونجا دراز به دراز بیفتی و هیچ احدالنّاسی رغبت نکنه نعشتُ از اونتو بیاره بیرون. بیا این نباتداغُ بخور رو بیای. عین زردچوبه شدی.
-(لیوان را میگیرد): چطوره بیای پیش خودم؟
+ ههه من و آرایشگری! وردست تو؟ عمراً!
-سر ماه ریش و قیچی همهچی دستت میاد. درآمدش هم از اون شرکت کوفتی بیشتره. ریخت اون تحفه هم نمیبینی. کمکم حال و روزت سرجاش میاد.
+ اتّفاقاً ریخت اون تحفه رو نبینم حال و روزم خرابتر میشه.
-خیلی خری.
+ من آدم بندانداختن رو صورت جوشزده و کوتاهکردن موی سرای شورهزده و شپشو نیستم. عُقم میگیره. اَه. چیه این کارا؟!
-این طورام که میگی نیست.
+ با اون صورتای چربیچیلیشون اوویی!
- مشتریای من میدونن باید قبلش برن حموم. از این موارد نداشتم.
+ نداشتی؟ نداشتی؟
- خیلی کم.
+ خوب همون! همون کماش گیر من میوفتن.
- آی دلم... ببخش.
+ لیوانت هم ببر تو راه تمومش کن. از الان زمان میگیرم... مابقی مذاکره رو همون تو ادامه بده.
-فکر کنم تاریخمصرفشون گذشته بود.
+ (بلند):کل مغازه اصغرآقا رو خالی کردی، حالا میگی تاریخمصرفشون گذشته بود؟ میگم اصغر بقّال دوباره زن گرفته؟
-(بلند): چطور؟
+ دیروز سمت پارک آزادگان با یه خانمه دیدمش... داشتن بستنی قیفی میلیسیدن...ههههه.
-دخترعمو باباشه. مطلّقهس. یه پسر هم داره.
+ بازهم اقبال اصغر بقّال. تا الان شد شش دقیقه. دیروز سمت جمهوری یه مبل راحتی دیدم. از اون راحتیای نگم برات.
-چند؟
+ بیست و پنج تومن. فیروزهای ناز. کوسناش هم سفید و فیروزهای قاطی.
-گرون نیست؟
+ عنترخان اگه لگد به بختش نمیزد، الان توی خونه خودمون داشتیم رو همون مبل راحتیا قهوه میخوردیم. ای خاک توی اون سر بیعقلش. درد اینه نه قیافه داره، نه دست و پا! کلّ داراییش از صدقه سر باباش و ارث و میراثشه. اونوقت برا من سوسه میاد.
-نگار! آدم شو! ولش کن. چرا عمرتُ پای این به قول خودت زشتِ بیدست و پای تازه به دورانرسیده حروم میکنی؟ دلش پیشت نیست؟
+ شد ده دقیقه. پیش کیه؟
-نمیدونم.
+ میگه قصد ازدواج نداره... غلط کرد. گه خورد.
-چرا خودتُ کوچیک میکنی؟
+ میگم رنگ موی فیروزهای قشنگه؟
-خودتُ به اون راه نزن.
+ شد هشت دقیقه. کدوم راه؟ تکلیفمُ روشن کنه.
-روشنه.
+ واسه تو آره، ولی برا من نه.
-(وارد صحنه میشود): بیا همینجا پیش خودم. مهدی یه دوست داره هم خوشکل و خوشتیپ، هم نجیب و عاقل.
+ بهبه! کجا بوده تا حالا؟
-لوس نکن خودتُ. یه روز وعده میذاریم بیاین اینجا همدیگه رو ببینید.
+ قول میده او مبل فیروزهای رو بخره؟
-جَنَمشُ داره. تو هر غلطی میخوای بکن. بچّه خوبیه. عاشقش میشی.
+ پس رنگ مو فیروزهایت رو هم رو دست بذار. میگم کلّاً واسه مهمونی فیروزهای خوبه؟
-مرگ تو هم! بند کرده به فیروزهای. خوبه.
+ اونوقت کی؟
-بذار مهدی بیاد صحبت کنیم.
+ببین من چهارشنبه نمیتونما! وقت آرایشگاه دارم پیش دوستم. خخخ.
-مخلصتم. میذارم سهشنبه خوبه؟
+ بد نیست.
-اووی... دوباره گرفت. ببخش.
+ تموم نشد؟ تو که بیشتر از لواشکا...
-(بلند):کوفت...
+(بلند): سحر! یه جا خوندم هرچی به مردا بیشتر کممحلی کنی، بهتر جواب میده.
-آره، ولی تو برعکسش پیش رفتی.
+ میخوام امتحانش کنم.
-مکث.
+ به نظرت عنترخان درست میشه؟
-حیف که اینتو هستم وگرنه یکی میزدم تو گوشت. الاغ دوباره برگشتی سر خونه اولّت؟
+ چته حالا؟ بیادب شدیا! ضمن اینکه چهاردقیقه شده. کاری نداری؟
-کجا؟
+ باید برم یسری خریدای شرکتُ انجام بدم. ببین سحر تو خیلی خوبی، ولی من سهشنبه با مسعود جلسه کاری دارم.
-بمیر. حقّت همین منشیگری و خرحمّالی واسه این پسرهس.
+ قربونت... شد هفت دقیقه. همه که مثل تو اقبالشون بلند نیست، سحرجان. ولی بابت رنگ مو فیروزهای هنوز رو حرفم هستم... خدافظ عزیزم.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!