پیشنهاد درختکاری مصنوعی دارم :)
پیشنهاد درختکاری مصنوعی دارم :)
قوت روز و شبمون شده گرد و خاک
اینور سالی که هیچجوری هم ولکن معامله نیست.
الان تمیز میکنی، نیمساعت بعدش همهجا خاک نشسته.
این حجم از خاک!
همیشه نهایت تو طول سال سهچهار بار گرد و خاک میشد، ولی الان میبینی هفتروز هفته، پنج روزش باد و خاکه و اون دو روزش هم خاکا توی فضا معلقن!
آدم یاد روستاهای متروک و دورافتادهٔ بیآبوعلف توی فیلمای دههٔ چهل و پنجاه میافته.
چی شد که این شد؟!
بالاخره بعد سه ماه، یه دور کتاب رو تموم کردم و حالا تازه باید از اول شروع کنم و با نگاه تخصصی بخونم و پایاننامه رو پیش ببرم.
+
دیروز موقع تشییع دختر جوان و البته بسیارزیبای اقوام که روزگار مجال دیدن خیلی چیزا رو بهش نداد و دو دختر و همسرش رو تنها کرد، به این فکر کردم که مرگ توی جوونی شاید زیباتر از پیری باشه، هرچند دردناک هم باشه، ولی چندتا مزیت داره: جوونا و همسنوسالات میآن تشییعت، بیشتر و عمیقتر برات اشک میریزن، دوستترت دارن، خوبیات بیشتر تو خاطرات موندن و...
باوجود تلخ بودن و دردناک بودن مراسم دیروز، ولی صحنههای قشنگی تو خاطرم موند.
دلم خواست...
کاش خدا بیامرزدم و خیالم ازاین بابت راحت باشه:)
+
دلم برای داستانکنوشتن تنگ شده
ایضاً برای نوشتن تو حوزههای دیگه هم... .
میون اینهمه غم کوچیک و بزرگ، کاش تو اوج ناامیدی، خدا یههمچین شگفتانههایی برامون کنار گذاشته باشه!
و
بیاد بشوره ببره همهچی رو... .
واقعاً آخی آخی :)
دلِ خَشِتون لاجوردیپوشا... .:)
«احوال من مپرس که با صد هزار درد
میبایدم به دردِ دل دیگران رسید... .»
«صائب تبریزی»
این حجم از بارش آتش از آسمون بیسابقهست.
تابستون رسما از اردیبهشت شروع شد و مشغول تجربهٔ گرمازدگیهای زودهنگامم.
سر کار رفتن توی تابستون معضل بزرگی شده.
++
و امان از پایاننامهای که هنوز جدی شروع نشده!
و شهریور و مهر از رگ گردن نزدیکتر... .
ذرهذره آبمان کردند،
همانهاییکه روزی برای داشتنمان آبرو گرو گذاشته بودند... !
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!