نمایشنامهی طنز دو پردهای «مَشَنگها» به قلم طنزنویس آمریکایی «نیل سایمون» و ترجمهی «مجید مصطفوی»، دربارهی معلم جوانی به نام «لئون» است که مأموریت یافته تدریسش را در یک روستای دورافتاده به نام «کولیِنچیکُف» انجام دهد. او کمکم در مییابد، برخلاف تصورش اهالی روستا مردمانی کودن و مشنگ هستند و هیچکدام تعلیمپذیر نیستند. در این روستا هیچچیز سر جایش نیست و گویا با افرادی کاملاً بدوی سر و کار دارد. لئون به مرور متوجه میشود دلیل این مشنگیها به دویست سال قبل برمیگردد، وقتیکه عشقی آتشین میان پسر کشاورز خاندان «یوسهکِویچ» و دختر خانوادهی «زوبریتسکی» بوجود میآید و پدر دختر بدلیل بیسوادی جوان، مانع سرگرفتن وصلت میشود. او دخترش را به عقد یک دانشجوی جوان در میآورد و همین باعث پریشانحالی جوان کشاورز و خودکشی او میشود. پدر کازیمیر جوان، همهی اهالی روستا را نفرین میکند تا برای همیشه در نادانی و دیوانگی به سر ببرند.
حال لئون قرار است به سوفیا از بازماندگان خانوادهی زوبریستکی درس بدهد. دختری زیبارو که گرگوری یوسهکویچ از نوادگان خاندان یوسهکویچ خواستار اوست. همه میدانند اگر سوفیا به گرگوری پاسخ مثبت بدهد طلسم نادانی از بین میرود و دوباره همه هوشیار میشوند. ولی سوفیا به خواستگاری هر روزهی گرگوری پاسخ منفی میدهد. لئون که دلباختهی سوفیا شده تلاش میکند تا آگاهی را به اهالی روستا برگرداند و با به چنگ آوردن سوفیا با او ازدواج کند. او فقط 25!(24) ساعت مهلت دارد و در نهایت نیز موفق میشود.
+++
نمایشنامهای سراسر طنز و وارونگی که همین وارونگیها مخاطب را به نشاط وا میدارد. شروع طوفانی نویسنده، بیانگر قوت و قدرت قلم اوست.
+++
یک تکه از نمایشنامه
سوفیا: تا حالا تونستهی دلواپس کسی باشی که هیچوقت اونی نمیشه که من میتونستم باشم؟
لئون: ... منظورتو فهمیدم. گرفتم چی میخوای بگی. بله. بله، تونستهم. تونستهم. میتونم. خواهم تونست. میشه. میخوام.
نظرنوشت: به شخصه شیفتهی دیالوگهای پردهی اول شدم و به نظرم خیلی زیباتر و قویتر از پردهدوم و اون مثلث عشقی بوجود آمده، بودند.
بررهنوشت: یک جایی خوندم، پایهی سریال شبهای برره، برگرفته از این نمایشنامه بوده.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!