قصه از اونجا شروع میشه که شمسالدین محمد و گلندام، رفیق گرمابه و گلستان و صد البته قوم خویش هستند. گلندام شوهر خواهر شمسالدین هست و به نوعی محافظ، ناصح و دلسوز رفیق و همکلاس قدیمیش. زمانی که مادر و خواهر شمس الدین به کازرون سفر میکنند، این دو جوان بیست و سه ساله رو تنها میگذارند. شمسالدینی که تنها همدمش بعد از فوت همسر جوانش، گوهر به خاطر بیماری خناک، یک گربهی لاغر و نچندان زیبا به نام سوسن هست. سوسن خانم! هیچجوری توی دل بیبیخاور، خدمتکار پیر خانه جا باز نمیکنه. شمسالدین محمد شهرهی شهر شیرازه و در دورهی شاهشجاع اینجو، برای خودش منصب و رتبهای به هم زده. شعرهای زیبا و بینظیر او هوش از سر همه میبره و همین هم باعث حسادت شعرای دیگه میشه تا جایی که به خونش تشنه میشن و با ورود شاه جدید یعنی امیرمبارزالدین که آرزوی تصاحب ایران رو داره و تا اون موقع یزد و کرمان و فارس رو به اختیار گرفته، تلاش میکنن به هر بهانهای سرش رو زیر آب کنن. شمسالدین جوان، یک بنیبشر شوخ و سادهدل و جسوریه که قرار نیست سر تعظیم برابر شاه جدید فرود بیاره و همین لجبازیها و به دنبالش رو کردن فساد و تزویر شاه و اطرافیانش، زمینهی بر باد دادن سرش رو فراهم کرده. کی؟ زمان مهمانی کلوفخرالدین، کلانتر دروازه کازرون که کشته، مردهی شاه قبل بود و حالا تا کمر برای شاه جدید خم میشه. یک کلانتر نون به نرخ روز و البته محافظهکار و سیاستمدار که سعی داره همه رو برای خودش نگه داره. گلندام همهی تلاشش رو میکنه شمسالدین دعوت مهمانی رو رد کنه، ولی حضور امثال عبید زاکانی و معشوقهی جدید شمسالدین به نام جهان ملکخاتون، سبب شده تا حرفهای گلندام بیثمر باشه و میخ آهنین در سنگ نره! گلندام میدونه زبون سرخ حافظ توی مجلس سر سبزش رو بر باد میده ولی حافظ قول و قسم که مراقب زبونش خواهد بود و خلاصه گلندام راضی به رفتن به مهمانی میشه. توی مهمونی، کلو فخرالدین غیر مستقیم تلاش میکنه دل شمسالدین رو برای دست دوستی دادن به امیرمبارزالدین نرم کنه، ولی شمسالدین بیدی نیست که با این بادها بلرزه.
با حضور جهانخاتون، که در اصل برادرزادهی شاه فراری و همسر سابق امینالدین جهرمی به حساب میاد، مهمونی وارد فاز جدیدی میشه و همه منجمله غانم شیرازی سعی دارند توجه دختر جوان رو به خودشون جلب کنند، ولی مشاعره و مغازلههای رد و بدل شده بین شمسالدین و جهانخاتون و دلبریهای فیمابین، باعث میشه تا کمکم همه از عشق این دو به هم بوهایی ببرند. از سمت دیگه کلوناصرالدین که در زمان حکومت شاه شجاع اینجو مورد بیمهری قرار گرفته بود چشمش به جهانخاتونی هست که بعد از فرار شوهرش به همراه شاه سابق، حاضر نشده همسرش رو همراهی کنه و حالا شوهر حکم طلاق زنش رو زده و چون کلو ناصر از همون اول با امینالدین یک مثلث عشقی درست کرده بود، حالا فرصت دستیابی مجدد رو نمیخواست با یک مثلث عشقی جدید از دست بده!
خلاصه جهانی در شیراز دست به دست هم داده بودند تا شمسالدین رو به بهانهای به قصر امیر بکشونند و پیمونهاش رو برای قتلش، پر کنند. وقتی که اوضاع خیلی بیخ پیدا میکنه حسابی بدخواهان شمسالدین براش سیاهه جمع میکنند و بدتر از همه جهانخاتون به خواستگاری کلوناصرالدین جواب رد میده، همهچیز برای فیتیلهپیج شدن حافظ جوون آماده میشه، منتهی عبید زاکانی هر روز با زبان طنز و لاطنزش سعی میکنه شمسالدین رو راضی به فرار از شیراز کنه. گلندام هم که زبونش مو درآورده ولی حافظ که دلش پیش جهانخاتونه و هیچ جا براش مثل شیراز نمیشه، زیر بار نمیره. تا اینکه با جار و جنجال جارچیان و پخش کردن نام حافظ بین مردم و دعوتشون برای گیر انداختن جوانک بیست و سه ساله همهی راهها براش بسته میشن. حتی دوستانش هم میترسن بهش پناه بدن چون امیدی به امن بودن خونه شون ندارند. تا اینکه بالاخره بار و بندیلش رو میبنده. سوسن رو میده دست بیبیخاور که ببره بده جهان ملک خاتون تا ازش مراقبت کنه و خودش تا زمانی که آبها از آسیاب بیفتند، متواری باشه. شب قبل رفتن، به امید اینکه تنها ناجی او یعنی صاحبعیار که از قضا توی دربار امیرمبارز کیا و بیایی داره و امیر بیشتر از کلوناصر ازش حرف شنوی داره، از سفر برگشته باشه، گلندام رو راضی میکنه تا یک سر برن خونهی صاحب عیار و خلاصه اینجاست که اون اتفاقی که نباید بیفته میافته. صاحب عیار هنوز از سفر نیومده و دم در باغ صاحبعیار شحنه و ایادی شاه، شمسالدین بیسلاح رو خفت میکنن و کتبسته میبرنش دربار. گلندام بیچاره هم با تمام قوا در میره و قبل از اینکه توی شب شناسایی بشه خودش رو به خونه میرسونه تا شاید بتونه برای رفیقش کاری بکنه...
ادامه دارد:)
منبعنوشت: خلاصهای بود از خاطرات محمد گلندام از کتاب حافظ ناشنیدهپند به قلم استاد بیبدیل طنز و نویسندهی قهّار ایران، ایرج پزشکزاد دام برکاته:)
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!