قصهی «وحید و ننهآقا» توی جشنواره سراسری هویت کودکان ایرانی اسلامی که در شیراز برگزار شد، تونست رتبهی برتر رو کسب کنه. قطعاً جزو نقاط عطف زندگیم محسوب میشه.:))
قصهی «وحید و ننهآقا» توی جشنواره سراسری هویت کودکان ایرانی اسلامی که در شیراز برگزار شد، تونست رتبهی برتر رو کسب کنه. قطعاً جزو نقاط عطف زندگیم محسوب میشه.:))
هدیه باورنکردنی:
مادربزرگ به مناسبت قبولی مارکوس در دانشگاه به او یک هدیه داد، یک برگه کاغذ با مضمون آخر هفته با بابی گلدز( دهمین مرد ثروتمند آمریکا).
آغاز سفر قهرمان:
مارکوس سفرش را با بابی آغاز کرد. نخستین حرف بابی این بود: دانشگاه نیمی از راه مورد نظر برای رسیدن به هدف و آرزوهاست، ولی نیمی دیگر علم به کارگیری آموختهها است. (تأثیرگذاری در کنار تلاش.)
- متقاعد کردن با تأثیرگذاری فرق دارد. متقاعدکردن یعنی مجابکردن دیگران برای انجام یک کار که یک شیوهی بیرونی است و تأثیرگذاری شیوهی درونی ست به معنی جلب اعتماد دیگران.
تبدیل به شخصیتی شو که دیگران دوست دارند او را پیروی کنند.
پیروان هستند که اجازه می دهند ما تأثیرگذار باشیم پس لازم است بشناسیمشان و بفهمیم آنها دوست دارند از چه کسانی پیروی کنند.
مهارت یا شخصیت:
افراد مؤثر در زندگی را لیست کرده و دلیل آن را بنویسید.
مثال: شهامت، صداقت، شور و حرارت، تدبیر، اختیار، انصاف، انتقادپذیری و پیشنهاد پذیری، طرز فکر مثبت، قاطعیت، توانایی برقراری ارتباط.
ویژگی شخصیتی(۸ مورد) و کدام مهارت( ۲ مورد)
آدمها به خاطر این دو ویژگی متمایز می شوند و مورد توجه دیگران قرار میگیرند.
مهارت لازم است، اما به اندازهی ویژگی شخصیتی فرد مهم نیست.
با این حال هیچکدام به تنهایی فایده ندارد. بخش مهمی از کار به اخلاق کاری برمی گردد.
آدمها دو دسته اند: کسانی که تأثیر می گذارند و کسانی که تأثیر می گیرند.
ادامه---»
گلپر: مراقب باش نیفتی!
الناز: چه قشنگن این طاقیا! روی این حفرهها شیشهس یا طلق رنگی؟ نه شیشهس!
گلپر: اینا کارایی نورگیرای الان رو دارن. مردم عادی میگن «جومخونه» که همون«جامخونه» ست. روی اکثر پشتبومای خشتی قدیم چندتا از اینا رو میبینی. نگاه!
الناز: صبح که از خواب بلند میشی روی صورتت پرتوهای رنگی میافته.
گلپر: خیلی از خونهها با بطریهای شکسته و ظرفهای تکافتادهشون، «جومخونه» رو میسازن.
الناز: تو خونه از این ظرف و بشقابهای تکی رو داریم. بلااستفادهی بلااستفاده!
گلپر: بیا اینور! بادگیره رو میبینی؟
الناز: اینجا که تا چشم کار میکنه گنبد و بادگیره!
گلپر: اون بلنده! دورتادورش درخته، میبینی؟
الناز: آره دارم میبینم.
گلپر: بادگیر باغ دولتآباده.
الناز: بلندترین بادگیر خشتی جهان.
گلپر: داخل ساختمون، درست زیر این بادگیرا یه حوضچهس. جریان باد از دریچههای بادگیر وارد میشه و میخوره به سطح آب. هوای خونه رو مرطوب و خنک میکنه.
الناز: زمستونا دریچههاش رو میبندن؟
گلپر: میشه بستش، ولی در حقیقت این ساختمونا عمارت تابستونه محسوب میشه. تالار و شیشههای مشبک و رنگارنگش بینظیره. روبروی ساختمون باغ، یه حوض بزرگه که تا ته باغ ادامه داره. به جز گل و گیاه، باغ انگور و سیب هم داره. الان بساط صنایع دستی سمت در ورودیش به راهه.
ادامه--->
بدهی، اضافه وزن، روابط اجتماعی کم، نارضایتی از شغل، افسردگی
اغلب با همینها روزگار میگذرانیم.
آمار اداره امنیت اجتماعی را به عنوان نمونه مرور کنیم:
صد نفر را که در ابتدای راه حرفهای بودند به طور تصادفی انتخاب کردند، بعد از چهل سال این نتایج بدست آمد:
یک نفر به موفقیت و اهداف کاملش رسید.
چهارنقر از نظر مالی به وضع خوب و ثابت رسیدند.
پنج نفر همچنان باید کار میکردند.
سی و شش نفر مردهبودند.
وپنجاه و چهار نفر از نظر مالی به دوستان و خانواده وابسته بودند.
+++
هیچکس نمیخواهد زندگی نابسامانی داشته باشد، اما مطالعات نشان میدهد وضعیت آدمها در حوزههای مختلف دیگر هم تعریف چندانی ندارد. ازدواج، زندگی، وضعیت ظاهری، رفتار و ...
آدمها آرزوی زیادی دارند، ولی قدمی برای تحقق آن بر نمیدارند.
اما
همه قادریم به موفقیت و خوشبختی برسیم، حال هر وضعیتی داریم مهم نیست. ما پتانسیل شکوفایی داریم.
هِل الراد پس از تصادف شدید شش دقیقه علائم حیاتی خود را از دست داد و فوت کرد ولی به طور معجزهآسایی زنده شد. او پس از به هوش آمدن به کما رفت. مدتی بعد از کما بیرون آمد، ولی آسیب وخیمی به مغزش وارد شده بود و نمیتوانست به شرایط عادی برگردد. بااینحال او ناامید نشد و سعی کرد انگیزهاش را تقویت کند و این شد که توانست روی پاهایش بایستد و به یکی از سخنرانان معروف انگیزشی مبدل شود.
اهمیت طرز فکر و نگرش
سندرم آیینه عقب: بر اساس تجربیات و وقایع گذشته تصمیمگیری کردن(1.تکرار جملهی «نمیتوان تغییر کرد.» 2. انتخابات را محصور به تجربیات قبل کردن. 3. ردکردن فرصتهای جدید به بهانهی اینکه تا بحال تجربه نشده.) درگیر گذشته بودن و بهانه تراشی هیچ کمکی نمیکند.
مجزا دیدن وقایع از هم: عادت داریم وقایع را مجزا از هم بررسی کنیم، در حالیکه همه مسائل به هم مرتبطند.
تصمیم به ورزش نکردن، بعنی فردایی برای ورزس و انجام کار وجود دارد و همین تنبلی و بیخیالی را مثل ویروس مسری میکند.
نحوه انجام هر کار معرّف چگونگی کار در مسائل دیگر است.فقط همین یکبار و همین امروز! گفتن این جملات، کمکم به همهی روزها تعمیم پیدا میکند.
باید تغییر کرد.
حدوداَ پانزده ساله بودم. مثل همهی آدمهای عصرگاهی که بیدارشدن صبح برایشان دستکمی از سلّاخیشدن نداشت و ندارد، با لب و لونچهی آویزان و تیپای پدر و فریادهای مادر از خواب برجستم! رخت و لباس را انداختم به جان تن نیممردهام که هنوز بخشی از آن توی رختخواب جا مانده بود. صبحانه نخورده و دست و روی گربهشور شده، درحالیکه مادر لقمه را به دستم میداد، کفشهایم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون. از آنجا که همیشه در حساسترین لحظات از خانه بیرون میآیم، آن روز هم مجبور شدم برای جانماندن از اتوبوس واحد طول کوچه را یکنفس بدوم و آرامش روان آن را به هم بزنم. ایستگاه مثل همیشه کمی آنطرفتر از نبش کوچه نرسیده به چهارراه منتظرم بود و الهه روی صندلیاش چشم به راه. دست دادیم و سلامعلیکی کردیم. همچنان که سرمان به سمت چپ ثابت مانده بود و آمدن اتوبوس را به انتظار مینشستیم، ناگهان الهه حرفی زد که جهانم را زیر و رو کرد.:«مهدیه! مقنعهت برعکسیه.» در آن لحظه احساس کردم نقطهی مرکزی تمام جهان شدهام. نگاهها از دورترین و ناشناختهترین قسمت جهان به من است. انگار ماشینها سرجایشان متوقف شدهاند و به من نگاه میکنند. مغازهدارها با دوربین شکاریشان از همان داخل مغازه به درز مقنعهم چشم دوختهاند. پلیس چهارراه سوت در دهانش یخ بسته و با نگاهش همه را به سمت من هدایت کرده است. پشت بامها پر از آدمهایی است که آمدهاند تا ببینند دختری که مقنعهش را برعکس پوشیده کیست و این شد که حس کردم، تا کمر توی خاک باغچهی کنار ایستگاه رفتهام و آنقدر ریشه دواندهام که حتی نمیتوانم قدم از قدم بردارم و سوار اتوبوس شوم. الهه بود که مرا از توی گِل بیرون کشید و زیر بال و پر گرفت و برد توی اتوبوس. آنوقت یک صندلی دور از چشم مسافران یافتیم و در چشم به هم زدنی مقنعه را درست کردم و بار خجالت را از دوشم برداشتم. به مدرسه که رسیدیم دیگر خوابآلود نبودم و حتی فکر خوابیدن هم به ذهنم خطور نمیکرد. ناظم داشت با فریادهایش همه را به سمت صف صبحگاهی میکشاند و من و الهه هم که کمی دیر رسیده بودیم سریع راهی کلاس شدیم تا کیفهایمان را کنار صندلیهای دستهدار بگذاریم و به بقیه بپیوندیم. کلاس خالی بود، الهه زودتر خاارج شد و من که پشت سرش آمادهی رفتن بودم لحظهای از فرصت استفاده کردم و
ادامه---->
+ (با صدای بلند): از قدیم گفتن کاه دست خودت نیست، کاهدون که دست خودته!
-(با صدای بلند از دور): لواشکاش خیلی خوشمزه بود.
+ پس خواهشاً ناله نکن! پای لرز خربزهای که خوردی بشین! عرق نعناع داری؟
-نه!
+ عرق نعناع نداری؟ واقعاً که! عجب بیفکری! نبات؟
- تو شیشه زرده س.
+(حین تهیه نباتداغ، رو به ساعت): ببین تایم میگیرم. تا الان پنج دقیقه س اونتویی. الان شد شش دقیقه.
-دعا میکنم به دردم دچار شی.
+ هه! دعا نکرده مستجابیم عزیزم. همچین روزگار دل و رودهمون رو به هم پیچیده که نصف عمرمون یه جا شبیه همونجایی که توش هستی، صبح تا شوم میگذرونیم.
-مگه مجبوری؟
+ نه مرض دارم!
- این همه کار. باس حتماً پیش اون نکبت کار کنی؟
+ عاشقی نکشیدی عزیزم!
-نه نکشیدم، ولی اون الاغ هم نکشیده. خودت تنهایی داری بار عشقت رو به دوش میکشی بارکش محترم!
+ دقیقاً شد ده دقیقه. چاقسلامتیت با در و دیوار توالت تموم شد، پاشو بیا بیرون.
-مگه دست خودمه؟
+آ باریکالله. میبینی؟ یه چیزایی از دست من و تو خارجه.
-(وارد صحنه میشود): خوشم میاد تشبیهاتت هم عین انتخاباتته...ههه
ادامه---»
(موبایل روی بلندگو است.)
- راهنمای ۱۱۴ بفرمایید. سلام بفرمایید.
+ سلام. خسته نباشید. خانم لطفا شماره مطب دکتر محمدی رو…
- لطفا یادداشت کنید: ۳۲، ۳۴، . . .
+ ای بابا! نمیذاره حرفمو بزنم.
(دوباره شماره میگیرد.)
- راهنمای ۱۱۱ بفرمایید. سلام.
+ خانم راهنمای ۱۱۴ کیه؟
- امرتون؟
+ دارم صحبت میکنم قطع میکنه.
- چه شمارهای رو میخواستین؟
+ ببینید! شماره مطب دکتر محمدی. البت…
- لطفا یادداشت کنید: ۳۲، ۳۴، …
+ بی تربیت! همهتون عین همید.
(دوباره شماره میگیرد.)
- شما در صف انتظار میباشید. مدت زمان تقریبی دو ثانیه…راهنمای ۹۵ بفرمایید.
+ آقای محترم! لطفا تا حرفم تموم نشده قطع نکنید.
- سلام. بله بفرمایید.
+ سلام. یه شماره دارم مال مطب دکتر محمدی، ولی اشتباهه.
- بخونید.
+ ۳۲، ۳۴، ۶۶…
- درسته که!
+ چی درسته؟ کسی جواب نمیده.
-جواب نمیدن که ارتباطی با ما نداره.
+ شماره دیگهای ندارن؟
- خیر.
+ آدرسشون رو میگید؟
- اینجا آدرس نمیزنه. حول و حوش خیابان کاشانی.
+ ممنونم.
- روز خوش.
+ به اون دوتا خانم هم بگی…
(تلفن قطع شده است.)
+ پسرهی بیادب!
(موبایلش زنگ میخورد. بلندگو را خاموش است.)
+ بله؟ …سلام…شما؟ …خانم عزیز کی شماره من رو بهتون داده؟ …ایشون اشتباه کردن…لطفا دیگه تماس نگیرید! …ساعت کار آزمایشگاه به جز روزهای تعطیل و دوشنبه، همه روزه از هفت صبح تا چهار بعداز ظهره…
(قطع میکند.)
+ آدم یه حریم خصوصی نداره.
(موبایلش زنگ میخورد.)
+ الو…سلام مستانه جون! کی؟ نه! راست میگی؟الان؟ اوخ…! اصلا طرز حرف زدنش شبیه دکترا نبود که! . . وای ببخشید…خیلی بد شد…نه بخش سی تی اسکن رو تازه راه انداختن…آره…باشه، باشه…خودت یه جوری درستش کن نره به رییس بگه برام بد بشه…قربونت…
+ سلام آقا. اداره برق؟
- سلام. بله، بفرمایید.
+ میشه لطف کنید بیاین منزل ما؟ مشکلی پیش اومده.
- مشکلتون چیه؟
+ فیوز پریده.
- خوب وصلش کنید، چه مشکلیه؟
+ نه خوب…بوی سیم سوخته میاد.
- از فیوز؟
+ فکر کنم یکی از لامپای لوستر سوخته ن
- فیوز رو برید بزنید.
+ واقعیتش میترسم.
- ترس؟ از چی؟
+ خوب یهو سیم اتصالی کرده باشه.
- چیزی نیست. نترسید. برید فیوز رو بزنید.
+ حالا اگه اتصالی کرده بود چی؟
- بسیارخوب. . . به مأمورمون میسپارم یه سر بیاد.
+ اینجا خیلی تاریکه، میشه زود بیاین؟
- خوب یه چراغ قوه روشن کنید.
+ نداریم.
- چراغ قوه گوشیتون رو روشنکنید.
+ شارژ گوشیم کمه.
- تلفن خونه که هست.
+ ما تازه اومدیم، هنوز سیماش رو وصل نکردن.
- گاز چی؟ دارید؟
+ داریم.
- چراغ گازی رو روشن کنید.
+ باشه… ممنون.
- خواهش میکنم.
+ کی میاین؟
- ادرستون رو بفرستید تا نیم ساعت دیگه میان.
+ آقا!
- بله!
+ م…من تا حالا چراغ گازی رو روشن نکردم.
- خوب حالا روشن کنید.
+ میترسم.
- ای بابا شما از چی نمیترسید!
+ دست خودم که نیست.
- خیلی خوب بذارید ببینم چی میشه.
+ آقا زود بیاین. یه صدایی میاد.
- بسیارخوب. ادرس رو بفرستید تا یه ربع دیگه خودم میام.
ادامه---»
ملی پوشان فوتسال در برابر مصر متوقف شدند.
+ یعنی نایستند یک احوالپرسی ساده بکنند؟
تلکهکردن مردم با عنوان ثبت نام در کلاسهای اوقات فراغت.
+ کم کم داریم همه جوره خودکفا میشویم!
رییس فراکسیون زنان مجلس: میخواهیم دستگاهها «مکلف» به اعطای مرخصی ۹ ماهه زایمان شوند.
+ پس تکلیف مردان که زیر فشارها مدام در حال زاییدن هستند چه میشود؟
چگونه در دانشگاه مورد علاقهی خود قبول شویم؟
+ یعنی خودت نمیدانی شیطان بلا؟!
رم سردار آزمون را به لورکوزن واگذار کرد.
+ ما هم اینجا خیلیها را به خدا واگذار کردهایم.
ادامه---»
«بهترین و بدترین زمان خوردن هندوانه»
+ بهترین زمان، اول برج و بدترین زمان، آخر برج.
«خبر خوش سایپا درباره تولید سه خودرو جدید»
+ ما خودمان با همان کرونا از خجالتتان در می آییم، شما خودتان را به زحمت ننیدازید!
«ازدواج بیش از ۷۳۰۰ دختر ۱۰ تا ۱۴ ساله در پاییز ۹۹»
+ بوی ماه مهر هم کمکم دارد برای دختران عوض می شود!
«سیمان مورد نیاز طرحهای عمرانی تامین شود.»
+ عجالتا ماله هم برای نیازهای بعدیشان فراموش نشود!
ادامه---»
آدمهای فقیر به جای خیال، شکمشان تخت است!
مدتها بود یک فیلم اینقدر بهم نچسبیده بود.
پر از تعلیق، کشش، زیبایی، رنگ و حس خوب.
«سرگیجه ی» آلفرد هیچکاک بینظیر بود.
+++
امروز دورهی شوخی با تیتر رضا ساکی رو هم تجربه کردم. همیشه همجواری و مصاحبت با طنزنویسان برام لذت بخش بوده و هست.
دلم برای «برف» و جلساتمون و سالهای نچندان دور که به از این سالها بود، تنگ شد.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!