الناز: عاشق صنایع دستیام.
گلپر: خیابون مسجد جامع معدن صنایع دستیه. نگاه! این سمته. میبینی؟
الناز: اون منارههای آبی؟ بلندترین منارهی جهان!
گلپر: بلندترین مناره جهان که نیست، ولی خیلی ارتفاعش زیاده.
الناز: شنیده بودم بلندترینه!
گلپر: منارههای مسجد حسن ثانی توی کازابلانکا 210 متره.
الناز: و ارتفاع منارههای مسجد جامع؟
گلپر: پنجاه متر.
الناز: جالبه! خوب شد گفتی.
گلپر: خیابون مسجد جامع پر بازاره. حتماً خوشت مییاد. میتونیم بعد دیدن مسجد بریم بافتگردی.
الناز: دیوونهی بافتهای سنتی هستم. یادم باشه دوربینم رو شارژ کنم حسرت عکسگرفتن به دلم نمونه.
گلپر: فضای داخل محرابش جون میده برای عکاسی. یه چادر گلگلی سرت میندازی و میشینی وسط گل قالی. نور آفتاب از پنجرههای خشتی گنبدش میوفته روت و چه عکسی میشه! باید عکسایی رو که گرفتم بهت نشون بدم.
پیشخدمت: خانما بفرمایید... همینجا بذارم؟
گلپر: بله.
پیشخدمت: گرمتونه بیاین پایین.
الناز: نه خوبه! این بالا خیلی خوشمیگذره.
گلپر: ممنونم آقا. الناز! فالودهت از دهن نیفته.
الناز: راستی! قضیه این منارههای مسجد جامع چیه؟ (حین نشستن، خیره به فالوده) اینا چیه توش؟
گلپر: تخم خُرفه. واسه تزئین روی فالوده میریزن. یه نوع سبزی شبیه شنبیلهس. برگاش کوچیکتر و آبداره. خیلی خاصیّت داره. جزو مخلّفات شولی یزدی هم هست. شولی خوردی؟
الناز: نه! داره سفارش بدیم؟
گلپر: یه روز خودم برات درست میکنم. خوشمزهتر از بازاریاش.
الناز: گلپر! قصّهی منارههای مسجد جامع رو بگو. اوووم، طعمش خوبه.
گلپر: نوش جون! یه افسانهست که دهن به دهن چرخیده. میگن اون قدیما اوسّای معمار و شاگردش سردرِ مسجد جامع رو میساختن. کارشون که تموم میشه شاگرده خیلی از فوت و فنّای کار رو یاد گرفته بوده و همین یه جورایی باعث رقابتشون میشه. تصمیم میگیرن هر کدوم منارههای مسجد رو به روش خودشون بسازن و تا آخر هم کسی از چند و چون کارشون باخبر نشه. اوسّا منارهی سمت چپ و شاگرد، مناره سمت راست رو میسازه. منارهها که تموم میشه، بین کار اوسّا و شاگرد یه فرق اساسی پیدا میشه. منارهای که اوسّا ساخته فقط یک راه داشته و یکطرفه بوده، ولی مسیر منارهی شاگرد، دو طرفه بوده. همین باعث ناراحتی اوسّا میشه و همونجا خودش رو از بالا میندازه پایین.
الناز: واقعاً! عجب کاری کرده اوسّا!
گلپر: خود شاگرده هم به خاطر احترامی که برای اوسّاش قائل بوده، از ناراحتی خودش رو از بالا میندازه پایین
الناز: عجب!
گلپر: طبق همون افسانهها اوسّا و شاگرد رو بخش ورودی همین ساختمون، زیر باقیموندههای ستون مرر دفن کردن.
الناز: داستان عجیبیه! میشه رفت دید؟
گلپر: میگم که افسانهست. قبری نیست.
الناز: منارهها رو میگم. داخلش دیدنیه.
گلپر: نمیدونم! تازه یه چیز دیگهم هست... ههه.
الناز: میخندی؟
گلپر: یه رسم قدیمی بوده که دخترا برای بختگشایی میرفتن اونجا، جلوی پاشون گردو مینداختن، میشکستن و میرفتن بالا. به گلدسته که میرسیدن نماز حاجت میخوندن و میومدن پایین.
الناز: واوو.ا واقعاً حاجت میده؟
گلپر: خوب باوری هست که رایج بوده. الان هم کم و بیش بعضیا بهش معتقدن.
الناز: حسابی چسبید.
گلپر: فالوده یا قصهی گردوها؟ههه.
الناز: همهچی. ممنونم که من رو آوردی بیرون. واقعاً دلم داشت توی خوابگاه میپوسید.
گلپر: خواهش میکنم. بهتره کمکم بریم. باقی قصهها بمونه برای روزای دیگه. (حین پایین رفتن) اینجوری همهچیو یکجا برات بگم، ترم سوم بار و بندیلت رو میبندی میری تهران.
صدای الناز: چرا؟
صدای گلپر: ترمای بعد دیگه چیزی برای تعریفکردن و دیدن نمیمونه.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!