صدای فریاد کودکش که بلند شد، تلفن را رها کرد و دوید سمت حیاط. کودک پیشانی خونینش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر، سنگ کوچکی را که رد خون روی آن دیده میشد، نشان مادر داد.
لحظهای بعد زنگ در خانهٔ همسایه به صدا در آمد، مرد سراسیمه در را گشود. روبهرویش زن، صورت خونین کودک و پلیس قرار گرفته بودند. زن برافروخته، سنگ خونین را کف دست گرفته بود و شانههای کودکش را نوازش میکرد.
مرد بیهیچ حرفی، لباس مناسبش را پوشید و در حالیکه گونی کوچکی در دست داشت، از خانه خارج شد. گونی را به کودک داد و رو به زن گفت: «۳۶۰ عدد سنگ کوچک، منهای یک دانهای که به حیاطتان برگشت داده شد!»
و بعد همراه پلیس راهی آگاهی شد. جای چند زخم کهنه روی صورت مرد دیده میشد.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!