بالاخره بعد سه ماه، یه دور کتاب رو تموم کردم و حالا تازه باید از اول شروع کنم و با نگاه تخصصی بخونم و پایاننامه رو پیش ببرم.
+
دیروز موقع تشییع دختر جوان و البته بسیارزیبای اقوام که روزگار مجال دیدن خیلی چیزا رو بهش نداد و دو دختر و همسرش رو تنها کرد، به این فکر کردم که مرگ توی جوونی شاید زیباتر از پیری باشه، هرچند دردناک هم باشه، ولی چندتا مزیت داره: جوونا و همسنوسالات میآن تشییعت، بیشتر و عمیقتر برات اشک میریزن، دوستترت دارن، خوبیات بیشتر تو خاطرات موندن و...
باوجود تلخ بودن و دردناک بودن مراسم دیروز، ولی صحنههای قشنگی تو خاطرم موند.
دلم خواست...
کاش خدا بیامرزدم و خیالم ازاین بابت راحت باشه:)
+
دلم برای داستانکنوشتن تنگ شده
ایضاً برای نوشتن تو حوزههای دیگه هم... .
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!