گل از گلش که شکفت ٬ بوی بهار داد...
گل از گلش که شکفت ٬ بوی بهار داد...
برای اینکه تنش در گور نلرزد، کفن پشمی خرید!
برای مو به مو تعریف کردن داستان، اول آن را شانه زد!
با من بمانی میشوم گنجشک خوشبخت پر میزنم تا بینهایت،هر چه هم سخت
یک آسمـان آبـی شـدن کوچـک تـریـنـش می آورم هفت آسمان را در کـف بخـت
***
دسـتـم بـگیر و بـاز کـن آغـوش خـود را طـاقت نـدارد روح من، ماندن در این جـا
دنیا اگر رنگین و دلچسب سـت گـاهی بی شک نمی ارزد به دنیای تو ، یک تا!
دستان خالی خودش را باز می کرد لبخند نازش را به من ابراز می کرد
دستش گرفتم تا شود پر، خالـی او! از ذوق لـبـخـند لـبم پـرواز می کـرد
*
یک بار هـم با آرزویـم زنـدگـی کـن جای تمام خامی ات،یک پختگی کن!
مثل تمام کوچه های دلم باز خسته ای در پشت قفل ناز لبت،حرف مرده است
شاید به انتظار زنگ نشستن بهانه بـود آخـر تـمام آجـر دلـها ، شکـسته است
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!