خوب تا اونجا پیش رفتیم که شمسالدین محمد دم در خونهی صاحبعیار رفتهبود تا ببینه اگر برگشته بره زیر پر و بالش که یهو عمله شحنههای امیرمبارز خفتش میکنن و میبرندش زندان. گلندام فقط موفق میشه فرار کنه. حالا همهی رفقای شمسالدین از عبید زاکانی و اسحق و بیبیخاور و گلندام گرفته تا معشوقهاش جهانخاتون، توی هول و ولای تلف شدن شمسالدین افتادن و دنبال راه چاره میگردند. از اونجا که دایی اسحق، توی دربار منصب داره، اسحق(پسر عبید) تلاش میکنه تا از طریق دایی عطا از اوضاع شمسالدین مطلع بشه که خوشبختانه قرائن و شواهد دال بر اینه که خیلی بهش بد نمیگذره. چند روز بعد بربطزن کلوفخرالدین که روز مهمونی فخرالدین در جمع شعرا بود و شیفتهی بلامنازع حافظ، به دلیل داشتن ادوات لهو و لعب بازداشت میشه. توی بازداشتگاه با حافظ ملاقات داره و گل و از گلش میشکفه. بعدی که به جرم حمل بربط، شلاق میخوره، حکم آزادیش صادر میشه. موقع خروج، التماس پشت التماس که ای لسانالغیب اگر کاری چیزی داری بگو من انجام بدم. خلاصه شمسالدین یه نصف پولش زیرمیزی میده به نگهبان زندان و دوات و قلمی میگیره یک غزل عاشقانه نثار جهانخاتون میکنه و میده دست سلیمان بربطزن تا برسونه دست معشوقهجان. غافل از اینکه موقع خروج و وارسی جارسی سلیمان، شکشون میبره و تا میان کاغذ رو از سلیمان بگیرن، سلیمان بختبرگشته نصفش رو قورت داده و فقط میتونن چند تکه کوچیک از کاغذ رو از دهنش بیرون بکشند. اینجاست که با چندتا کلمهی« کمر و تیغ و کوی فلان» و عبارت« اسیر خویش گرفتی بکش چنانکه تو دانی» کلوناصر شروع میکنه به بدنام کردن شمسالدین و اینطور وانمود میکنه که شمسالدین توی کاغذ نقشهی قتل امیرمبارز رو میکشیده و بعد هم برای خودشیرینی میره سراغ جهانخاتون. جهانخاتون که قبل حضور کلوناصر توسط بربطزن از ماجرای نامه مطلع شده، از شمسالدین حمایت میکنه و همین باعث میشه تا کلو بگه یا من یا هیچکس!
با خرابتر شدن اوضاع و بهانهی جدید کلوناصر، جهانخاتون به خاطر عشقش تصمیم به قبول خواستگاری کلوناصر زشتروی پیر میگیره و شرط میگذاره حافظ بیهیچ مدرک و بهانهای آزاد بشه. خوب کلو با روی گشاده قبول میکنه و حافظ آزاد میشه، اما عبید و گلندام قرار را بر این میگذارند تا حافظ به هیچ عنوان دلیل اصلی آزادیش رو نفهمه و اینطور وانمود کنند که تلاشهای عبید و رفقای صمیمی حافظ باعث آزادیش شده. از طرفی دلیل ازدواج جهانخاتون با کلوناصر رو تهدید کلوناصر و در خطر بودن جان خود بانو به خاطر نسبتش با شاه فراری عنوان کنند.
هرچند همه توی دلشون جهانخاتون رو تحسین میکنند، اما از طرف دیگه هم از اتفاق در حال وقوع به شدت ناراحتند. خبر ازدواج جهانخاتون و کلوناصر که به گوش کنیز عبید میرسه، بعد تازهای از ماجرا خودش رو نشون میده. بنفشه، کنیز عبید که از بچگی با جهانخاتون و خواهرش عزتخاتون مشکل داشته و جهانخاتون رو جادوگر میدونه، معتقده کلوناصر خودش رو بدبخت کرده چون این دختر سابقهاش خرابه و حتی شوهر قبلیش رو هم میخواسته توی حجله با کارد اوف کنه و اختهاش کنه و شوهرش تا مدتها ازترسش دور و برش نمیرفته. بنفشه معتقد بود که جهانخاتون حتماً برای کلوناصر هم یک کاردی آماده کرده. خوب اینجا عبید و شرکا! شستشون خبردار میشه که حکماً جهانخاتون یک نقشهای برای آزادی خودش تو سر داره و تلاش میکنند به نوعی غیر مستقیم با واسطهها و خبرچینها ماجرا رو به گوش کلو برسونند و صد البته غانم شیرازی توی تلهی اونها میوفته و نقشه میگیره و غانم مسبب رسوندن پیام میشه بدون اینکه خودش بفهمه اینها همه برنامهریزی شده است. خلاصه کلوناصر از ترس معیوب شدن، از ازدواج با جهانخاتون منصرف میشه، هرچند کلوفخرالدین قوم و به نوعی بزرگ جهانخاتون بیخبر از دلیل این انصراف، حسابی منافع خودش رو در خطر میبینه و عمیقاً به خاطر سر نگرفتن این وصلت ناراحته.
همچنان ادامه دارد:)
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!