چقدر دور و برمون پر شده از آدمهای گذری!
آدماییکه بمونن خیلیوقته تاریخمصرفشون گذشته.
میآن عین ابر، هوای صاف رو ابری میکنن، جلوی نور رو میگیرن و شادیت رو میدزدن و لحظهای بعد میرن که هوا صاف بشه و نور برگرده و شاد بشی
ولی خوب خیلیچیزا تو همین لحظات کوتاه و بلند از دست میره.
آره، همهکه قرار نیست عین من و تو باشن رفیق!
+++
داره بهمن میرسه و موقع دفاع، ولی همچنان درگیرم.
امشب دلم به کلام گرم و لطف استاد راهنمای ارشد قبلیم گرم شد. این روزا انگار دلم و پشتم فقط باید به او گرم باشه.
اگه درددلای امشبم رو چندماه پیش کرده بودم و میدونستم اینقدر مشتاق همراهیه و با گشادهرویی ازم استقبال میکنه، تو این مدت اینقدر خودم رو داغون نمیکردم.
بههرحال موضوع برای روانپریشی بهاندازهٔ موهای روی سرت وجود داره:)
+++
آقام دوباره سکته کرد و این شرایط پیچیدهٔ یکسالونیمه همچنان ادامهدار هست.
تلخترین قسمت ماجرا همینجاست که تو بزرگ بشی و چیزاییکه نخوای ببینی رو ببینی و لمس کنی
معلوم نیست خدا در ما آدما چه قدرتی دیده و گذاشته که حجم حوادث و بار اونها رو مدام بیشتر و بزرگتر میکنه.
+++
میگفتن ماها بزرگ میشیم، ولی پدر و مادرمون پیر میشن.
الان دیگه تو مرحلهای هستیم که انگار ما پیر میشیم و اونا پیرتر
+++
بازم شکر رفیق، هوم؟ :)
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!