تو این سالها شاید خیلی نواقص و عیوب جدید پیدا کرده باشم.
شاید که نه، حتما خطاهای کوچیک و بزرگ زیادی داشتم، ولی تنها وصلهای که به تنم نمیتونم بچسبونم، اینه که آدم کمکار و زیر کار در برو بوده باشم.
از صدتا فحش برام بدتره.
خلاصه:
«هرکه نان از عمل خویش خورد، منت حاتم طایی نکشد»
با همهٔ فشارهای روانی کاری و درسی، باید بفهمم اونیکه میخواد کمکم کنه، هرگز از روی رفاقت و بار از روی دوش برنداشتن قدم پیش نمیذاره، صرفا میخواد برای روز مبادا خودش رو شیرین کنه و بهخاطر یه کار کوچیک صدتا منت سرت بذاره و کارای نکردهٔ خودش رو لاپوشونی کنه.
مثل همیشه سادگی توی وجودم موج میزنه
آدمم نمیشم:)
چرا آدما دنیا رو زشت میکنن؟
چرا باعث میشن به همه بدبین بشیم؟
+
هروقت خواستی برای کسی کاری انجام بدی، با خودت عهد ببند که اگه به هر دلیلی طرف مقابلت قدر ندونست، منت نگذاری و طلبکار نشی.
وقتی به این مرحله رسیدی، دیگه از هیچکس توقع نمیکنی و هرجا هم به این نتیجه رسیدی که یا قراره بعداً بهخاطر کمک و راهانداختن کار طرف مقابلت ریا کنی یا به نفع خودت مصادره بهمطلوب کنی، انجامش نمیدی
و تمام
نه خودت رو زشت کن و نه بقیه رو!
خلاصهتر اینکه:
«ای مگس! عرصهٔ سیمرغ نه جولانگه توست، عرض خود میبری و زحمت ما میداری»
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!