آدمک سرش را کرده بود توی چاه و اشک میریخت. چاه که تنش خیس شده بود، گفت: «این قطرههایی که به جانم میریزی نه مرا سیراب میکند و نه از اندوه تو میکاهد. چند قدم آنطرفتر گیاهیست که در تبوتاب آب و تنهایی میسوزد. او غمهایت را در ازای سایه و میوه، خریدار است.
پس آدمک سر از چاه بیرون آورد، اندوهش را بر دوش کشید و بهسمت نشانی رفت...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!