«و اگر من نبودم هستی چیزی کم داشت»
یعنی چی کم داشت؟!
هیچی!
سر و گوش خیلیا، منجمله خودم راحت بود:))
وقتی برمیگردم به برخی اتفاقات نگاه میکنم، به خودم میگم حالا اگه نبودی این حوادث و ماجراها رو هم نمیدیدی و تجربه نمیکردی.
غصهها و تلخیها ارزش اومدن توی این جهان رو داشت؟!
شادیها و لذایذ زیادی رو پشت سر گذاشتی که دلچسبترینهاش برمیگرده به دوران کودکی و نوجوانی.
از نیمه جوانی به بعد دیگه وارد دنیای آدمبزرگهایی شدی که مجبور به مجالست با چنین وصلهٔ ناجور و نچسبی بودی.
همینه که هنوز تو کودکی و نوجوانی و اوان جوانیت موندی.
هرچی هم بخوای لذت ببری، مزهش طعم خالص قدیم رو نمیده.
لذتها خیلی کوتاه شدن. اونقدر که تا میای ببینی چی بودن و لبخند بشینه گوشه لبت، یه پاتکی از یه گوشهای زده میشه و میخوره تو برجکت:)
خیلی تلاش میکنم شادبودنم رو که تنها داراییمه حفظ کنم. پشتبندش سلامتی مهمه. نباید سخت بگیری که سخت نگذره؛ چه به روحت و چه به جسمت...
سخته... سخت شده... خدا کنه سختتر نشه:))
«و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم»
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!