دوست نداشت عقل و احساسش را به جان هم بیندازد. این بود که هرچه عقلش میگفت: «باید!» میگفت: «چشم» و هرجا احساسش میگفت: «باید!» میگفت: «چشم».
دوست نداشت عقل و احساسش را به جان هم بیندازد. این بود که هرچه عقلش میگفت: «باید!» میگفت: «چشم» و هرجا احساسش میگفت: «باید!» میگفت: «چشم».
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!