زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت. پشت خط زنی فرباد زد: از تو متنفرم!
مرد گفت: ولی من دوستت داشتم!
تلفن قطع شد.
مرد خودش را حلقآویز کرد، ولی زن بستهٔ قرصهایش را داخل سطل زباله انداخت و زیباترین لباسش را پوشید...
زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت. پشت خط زنی فرباد زد: از تو متنفرم!
مرد گفت: ولی من دوستت داشتم!
تلفن قطع شد.
مرد خودش را حلقآویز کرد، ولی زن بستهٔ قرصهایش را داخل سطل زباله انداخت و زیباترین لباسش را پوشید...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!