ماشه را که کشید تیرش به خطا رفت.
زن عصبانی گفت: اَه! چرا حواست را جمع نمیکنی لوک؟
لوک گفت: کار سختیست عزیزم! از من برنمیآید.
زن هفتتیر را از دست مرد بیرون کشید، ماشه را کشید و بنگ....
بیا! برای خدا یکبار هم که شده مرا ناامید نکن!
لوک همانطور که دهانش از تعجّب بازمانده بود، و چشمهایش از حدقه بیرون زده بود، دست خونآلودش را از سمت چپ سینهاش برداشت، رو به چشمانش گرفت و به زمین افتاد.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!