دخترک با کفشهای تابهتایش ذوقزده تا ته کوچه دوید. هنوز به آخر نرسیده بود که با صورت روی زمین افتاد. تمام کوچه را فریاد و گریه پر کرده بود. دخترک خودش را تکاند. به کفشهایش که خاکآلود شده بودند دستی کشید. آنها را بوسید و گفت: گریه نکنید! قول میدهم اینبار درست بپوشمتان.
کفشها کمی آرام گرفتند. اشکهایشان را پاک کردند و توی پاهایی که حالا درست جاگرفته بودند، لیلیکنان کوچه را طی کردند.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!