لب، خودش را چسباند روی لبۀ لیوان و تمام شیرۀ جانش را هورت کشید. لیوان دوباره تهی شد و از هیچ پر.
لبخندزنان گفت: آخیشش سبک شدم! همۀ وجودم وقف تو.
لب، گلگونتر از همیشه خندید و منحنیاش لیوان را سر شوق آورد.
لب، خودش را چسباند روی لبۀ لیوان و تمام شیرۀ جانش را هورت کشید. لیوان دوباره تهی شد و از هیچ پر.
لبخندزنان گفت: آخیشش سبک شدم! همۀ وجودم وقف تو.
لب، گلگونتر از همیشه خندید و منحنیاش لیوان را سر شوق آورد.
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!