1. هیچچیز بدتر از بلاتکلیفی نیست و این روزها من چقدر بلاتکلیفم.
2. هرچند معلوم نیست معلم مدرسهاش باشم. هرچند سی و هشت شاگرد نفس آدم را حضوری یا غیرحضوری میگیرد، ولی اینکه کسی در ملاقات اول گشادهرو و خوشمشرب باشد، خودش حسن بزرگی است و او این ویژگی را داشت...
3. سفرنامهی «مارک دو پلو» از منصور ضابطیان را چندیست میخوانم و لذت میبرم.
4. دیگر در این هوا نمیشود نفس کشید.
وقتی به جای اکسیژن تو میروی درون ششهایم.
تنگی نفسهایم را شاهد میگیرم.
5. دیروز موقع تدریس افتاد به سرفه، خندید و گفت مال پیریه... گفتم هنوز اول چهلچهلیتونه... دوباره سرفه کرد و اینبار گفت بس که سیگار میکشم! اینبار ولی چیزی نگفتم... اینبار مثل آن یکی نگفتم سیگار نکش! نگفتم حیف از این صدای محکم و جاندار که دود سیگار آن را خش بیندازد... نگفتم چرا همهتان با آن همه علم و افکار بلند، سیگاری میشوید... نگفتم، ولی نوک زبانم است و من آخرش وامیدهم...میخواهم بدانم سیگار چه میکند که همهشان انتخاب اولشان است... میخواهم بدانم سیگار را چه وقت میکشند؟ میخواهم بدانم سیگار چه دردی دوا میکند؟ مدتیست فضولیام گل کرده و نمیتوانم جلوی سؤالات مسخرهی عجیبم را بگیرم... فقط شاید دیگر به این یکی نگویم سیگار نکش! حالا میخواهد گوش دهد یا ندهد! حتماً یک چیزی توی این معشوقهی رام وجود دارد که آرام جانشان شده و قرار بیقراریشان. اصلاً شاید همین چند سانتیمتر دود و آتش، آتش درونشان را فروکش کزده و زودتر از سیگار نکشیدهها توانستهاند با بیوفایی روزگار و آدمها کنار بیایند...
9. گاهی آدم دلش برای کسی و چیزی تنگ می شود که نباید بشود...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!