کلمات: دشت، فرش، عینک، سطل، کاموا، پشت
از کنار مغازهدار که اگر رگش را میزدی خونش در نمیآمد، آرام و بیصدا گذشتم و شرمزده از مغازه بیرون رفتم. مغازهدار داد زد: «لعنت بر مشتریهای مردمآزار و علّاف!» و پشتش را به من کرد و مشغول مرتب کردن عینکها شد.
راست میگفت. نیمساعت آزگار کل اجناسش را با سلام و صلوات گذاشته بود جلویم و من هم تکتکشان را روبروی تمام آینههای قد و نیمقد امتحان کرده بودم و بهبه و چهچه میکردم.
دست خودم نبود. بیش از آن که عینکهایش چشمم را بگیرد، تابلوفرشش چشمم را گرفت.
اصلاً تقصیر خودش بود. خودش مشتریاش را پراند.
آقاجان! تابلوفرشت را بردار تا کار و کاسبیات کساد نشود!
وسط امتحانکردن عینکها یکهو چشمم به تابلوفرش افتاده بود. تابلویی که با کامواهای ابریشمی و رنگی بافته شده بود. زیبایی چشمنوازی داشت. انگار سطلی از رنگ پاشیده باشند بر گسترهی آن. دشت تا دشت سبزی و طراوت!
پیش خودم گفتم حالا که قرار است اینهمه پول بابت یک عینک آفتابی بدهم، بهتر است بروم دفتر تورهای مسافرتی و بساط سفر را جور کنم و چند روزی بروم سمت مناطق خوشآب و هوا. همان عینک رنگ و رو رفته و کهنهنما را به چشم میزنم. من هوس یک دشت هوای تازه کردهام. هوس سکوت و آرامش.
اینها را میشود از پشت یک عینک آفتابی کهنه هم دید...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!