غم، روی تکهآجری که معلوم نبود درست مثل خودش از کجا پیدایش شده، نشسته بود و غصه میخورد یا شاید هم فکر میکرد! بعد یکهو از جایش پرید و رفت لبهی دیوار ایستاد. داد زد:« اوهوی! من غمم، گم شدم، نمیدونم مال کیام! من رو میشناسید؟»
بین اهالی شهر همهمه شد. بزرگ شهر گفت:« غَمَکَم! اینجا کسی تو را نمیشناسد. شاید آدمهای پشت کوه قاف تو را بشناسند.»
غم پرسید:« کسی مرا تا پشت کوه قاف میبرد؟»
بزرگ شهر گفت:« اینجا کسی دنیای زیستهاش را ترک نمیکند!»
غم، کولهی تنهاییاش را به پشت گذاشت و یکّه و غریب راهی کوه قاف شد...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!