آدمک پایش به تکه سنگی خورد و نقش زمین شد.
سنگ به پته پته افتاد و پرسید: ح...ح...حواست کجا بود؟!
آدمک با انگشت به کبوتر سفید لب بام اشاره کرد. بعد خودش را تکاند، زانویش را گرفت و لنگ لنگان خیره به کبوتر راهش را ادامه داد.
سنگ رو به آسمان نالید: میبینی خدا؟ التماس و چنگ انداختن هم فایدهای ندارد وقتی دلش جای دیگریست! حتی اگر معشوقه اش دست نیافتنیتر از من باشد!
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!