خودکار که حسابی لجش گرفته بود، نوشت و نوشت و نوشت. خطوط کج و معوج کشید. بیهدف روی کاغذ میدوید، فقط برای اینکه جوهر را به دَرَک واصل کند و کاغذ را روسیاه کند.
جوهرش که تمام شد حتّی فرصت نفس کشیدن هم پیدا نکرد. یکراست افتاد توی سطل زباله و پشتبندش ماشین زباله سر رسید.
میبینی؟
جوهر خودکار که تمام شود، بیشخصیت میشود!
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!