ستاره ولکن نبود. چشمک پشت چشمک. به هر کس که از کنارش عبور میکرد عشوه میآمد و بعد تندی میکرد و او را میراند. تکلیفش با خودش معلوم نبود. با دست پیش میکشید و با پا پس!
ماه غیرتش به جوش آمد، به سمت ستارهی چشمکزن دوید:« آسمان جای هرزگی نیست!»
ستاره در خودش لرزید. لبخند ماتی زد و گفت:« جناب ماه! میشود توی چشمانم فوت کنی؟ باد امشب هرچه خاک بود را نصیب من کرد و بعد دوباره بیاختیار شروع به چشمکزدن کرد...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!