زنبور عسل تمام خشمش را توی نیشش ریخت و بر سینه ی گل سرخ فرود آورد. آنگاه گوشه ای ایستاد و گفت:« سزای گلی که آغوشش را برای هر زنبور بی سر و پایی می گشاید جز این نیست.» و بعد روی گل سرخ دیگری آرام گرفت.
گل سرخ دوم، گلبرگهایش را در هم پیچید و زنبور را در خود فرو برد. آنگاه گفت:« سزای زنبوری که سخاوت گل را به پای هرزگی اش می گذارد و نعمت شهد او را به نقمت زهر بدل می سازد، جز این نیست».
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!