
+: نه خوبه. همون برگی هست که میگفتم. بوش که همونه، طعم تندش هم مو نمیزنه. اینو میذاری توی آفتاب. ببر بذار لابهلای شیارهای شیروونی اون خونه روبهرویی که بقیه میمونا چشمشون نیفته. بعدش که خشک شد پودرش کن. اونقدر با سنگ بکوب روش که عین پودر قند بشه. چند روز که بمالی به سینههات، این بچه پس میزنه و دیگه شیر نمیخوره.
: اوهوم...
+: چته حالا؟ ده روزه التماس، التماس که این بچه نوک سینههامو زخمی، زیلی کرده، بگو چه کار کنم؟! حالام که راه حل بهت نشون دادم اوقاتت تلخه؟! نترس! این تولهی خودمم همین شکلی از شیر جداش کردم، وگرنه تا الانش هم داشت عین خر میلومبوند وامونده!
: دردم چیز دیگهست. دستم خالیه. از فردا باید همینجور که دنبال یه لقمه زهرماری برای خودم میگردم، یه تکّه هم اضافه برای اون پیدا کنم. خودم یه آشغالی پیدا میکنم. نشد هم یه جوری سر میکنم.این بچه رو چه کارش کنم؟ این معدهاش حسّاسه. یه چیزی بخوره تا ده روز جونش داره درمیاد و باس بگردم دنبال طبیب که ببینه چه مرگشه! خرج پشت خرچ! لااقل الان یه کوفتی میذاره تو دهنش، نُطُقش در نمیاد. منم آروم. یه دو روز اگه طاقت میاورد و اینقدر نق نمیزد، با پماد نوک سینهام رو چرب میکردم بلکهم بهتر میشد.
+: نه ننه خیالت راحت! این تولهای که تو پس انداختی اگه الان جلوش نگیری کل گوشت تنت رو هم خورده. تحفهی نطنز! نگاش کن! هیکل کرده قدّ گاو و هنوز شیر میخوره.
( رو به بچه و در حالیکه سعی دارد به او لگد بزند.) دِ بلند شو نرّهغول! همسنّای تو دارن توی درخت ور میجّن و نارگیل میکَنَن. پاشو پدرسگ!
( مادر بچهاش را پس میکشد و مانع کتک خوردنش میشود. بچه شروع به ونگزدن میکند. میمون همسایه برگ گیاه را پرت میکند سمت مادر و خیز برمیدارد که برود.)
+: بگیر و هر غلطی میخوای بکن!
: صبرکن! گفتی تضمینی هست؟
+: آره! خیالت تخت!
: برم بهش بگم از طرف تو اومدم؟
+: بهش بگو سیخیمو فرستادتت. بگو بنیهات ضعیفه کار سبک بهت بده. خودت هم حواست باشه چشمسفیدی درنیاری! بیشتر سه تا لگن رخت و لباس نشوری که کمرت میشه عین من مادرمرده. اونوقت باس یه جا بشینی و گدایی کنی و زل بزنی به میمونایی که بالای درخت دارن کیف میکنن و به ریشت میخندن! بیهمهچیزای بیپدر! ای درد بیدرمون بگیرین و مثّ من کاسه چهکم چهکنم دست بگیرین. گداگشنهها اندازه کف دست یه تیکه نارگیل خشکشدهی پیرکی! میندازن اینجا و صد جور منّت میذارن. بذار! بذار این ریقوی تن لَش از آب و گِل دربیاد، همچین بندازم تو جونشون. این که بزرگ بشه، اونا پیر و بیخاصیّت و خرفت شدن. اونوقت این بچه انتقام چند سالهام رو میگیره. برو! برو تا روز بارش رو نبسته و ظلمت نرسیده. دفعه آخرمم باشه میبینم این لندهور داره شیر کوفت میکنه!
: دستت درد نکنه. سیخیمو! خیر ببینی!
+: باشه! دارم میبینم. اینقدر هم قیافه ننهمردهها به خودت نگیر. عین سر زا مردهها! یخرده به ریخت و قیافهات برس. لامصب تو فقط یه بچه پس انداختی!
دلنگراننوشت: دل نگران برخی دوستان مجازیام که مدتیست نیستند!
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!