روبرویش نشستهام. کمی دورتر از ساحل. چند قدم مانده تا هوای دمکردهی ظهر شرجی سر برسد. باد میوزد و دست میبرد لای موهای بافتهاش. دو دست بر زیر چانه چفت کرده، میگوید:« این دنیا سراپا پشیزی ارزش ندارد.» سینهام مالامال درد میشود، از موی سر تا ناخن پا درد میشوم. رنج میکشم. شیفتگی را میشود در وجودش دید، بیآنکه دهان بگشاید. چشمهایش زیبایی محضی را دیدهاند که اینگونه خاک و خاکستر شده. هیچ نمیگوید. هیچ نمیگوید.
بلند میشوم. قدم میزنم. تنهاتر از تن تنهای خویش. میروم بر تلّ شنی ساحل مینشینم. توی خودش چمباتمه زده. میاندیشم:« این روح معصوم بشریّت را چطور میشود از سرگردانی رهانید؟!» آب دریا به پنجههای پایم میخورد. کمی بالاتر میآیم. دور، دورها پر از هیچ است. آب و آسمان در همند. آبی در آبی. سبز در آبی. مرغ دریایی گاه جیغ میزند بر سر سکوت و گوش دریا را کر میکند. پچپچههای مرموز، صداهای موهوم آشکارا به گوش میرسند. نزدیک و نزدیکتر میشوند:« سرما نخوری؟» و شال قرمزش شانههایم را گرم در آغوش میکشد. پس میزنم. میگویم:« هنوز تا زمستان چند قدم مانده.» میخندد.
میدانی؟ باید سراپا محو تماشای چهرهاش بشوی تا بفهمی جه میگویم. تیزی نگاهش دلم را زخم میکند. لبخند میزند. شال را بر میدارد. توی هوا میچرخاند. میرقصد. میدود. دور میشود. کوچک و کوچکتر. میشود یک نقطهی قرمز.
حالا فقط سایهی او و درد موهومش اینجا نشستهاند، روبرویم.دو دست بر زیر چانه چفت کرده و میگوید:« این دنیا سراپا پشیزی ارزش ندارد.» راست میگوید...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!