نبض احساس این جهان
با من میزند
در من میزند
بیهیچ تمنایی
جذبهای از درون
به اوج میبرد برون را
تو در من روشن
من در تو پیدا
رنگ میدهیم
بیاختیار
بیدلیل...
***
شب رخت بستهاست از چنگال درد
روز میخندد
بیبغض
بیرنج
آب ریختهاند بر آتش گدازان دل
سرد آرمیدهاند خاکسترها
بیوزن
برخاستهاند
بیمنیّت
بیغرور...
***
زمان میدود
تا دردها بگذرند
جلدتر
تندتر
تیکتاک
تیکتاک
چند غم رفت
چند غم فراموش شد
چند غم تمام شد
تیکتاک
تیکتاک
دوباره طلوع کن
ذرّه ذرّه بالا بیا
میان نور باریک روزن یک دیوار...
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!