
تصدقتان بشوم بانوجان! شما که خودتان واقفید بر اصل ماجرا و علت همهی چیزهای نگفتنی! روزی که آمدم پیِ شما قرار بر این بود که دار و ندار و زندگیام را به پایتان بریزم و در قبالش شما حرفی از آن نشدنیها نزنید!
قربانتان بروم، خوب! که چه؟ این عکس گلدان منتظم به سه نوگل شکفته شده، چیست که فرستادهاید؟ یعنی چه؟ مثلاً ما گلدانیم؟ ما خاکیم؟ ما کودیم؟ ما قرار است آبیاری کنیم؟ قرار است گل بزاییم؟! ما نهایت بتوانیم درد و غم بزاییم که البته در این یک مورد خاص هم عقیم و غیر عقیم معنا ندارد!
بنده به شما گفتم خط قرمز زندگیمان پیشکشیدن همین حرفها و طعنههاست. حالا بیایید و سرپوش بگذارید روی این کار قبیحتان و بگویید ادعایم بیجاست! لطفاً خودتان دلیل نصب این عکس پرمفهوم و طعنهدار روی دیوار مطب را بفرمایید.
حالا هر آشنا و ناآشنا که مدتی با این حقیر مراوده داشته به محض ورود به اتاق، نُقل صحبتش همین تابلو و متلکپرانی و پشتبندش، تبریک و از این قِسم لاطاعلات است.
قیبحتر از همه، خزعبلات «رحمت» ننهمرده است که در آمده با شوق و ذوق میگوید:« دیدید آقا که دمنوشها و دواهای گیاهی جواب داد؟» تازه پا را فراتر گذاشته و جنسیت بچه را طبق داروها و مزاجمان اعلام میکند! به جان یکییکدانهتان اگر بهواسطهی اُلفت چندین و چند سالهی پدرش با پدرتان نبود همین الساعه عذرش را میخواستم. مردک بیحیا!
باید میبودید و میدیدید زوج و زوجههایی را که به این عکس خیره شده بودند و عیناً ابر بهار اشک میریختند.
نه بانوجان! بنده خودم هم از خر شیطان پایین بیایم و زخم تیری که بر قلبم فرود آوردهاید را نادید بگیرم و سوز نمک پاشیدهتان را تحمل کنم، نمیتوانم درد افتاده به جان بیمارانم را نادید بگیرم! اجازه بدهید چشم روی خیلی چیزها ببندم و برای یک مرتبه هم که شده قال قضیه را بکنم و خیال خودم و خودتان را راحت کنم. خوب میدانید که اهل یکهبهدو کردن و لجبازی هم نبودهام و نیستم. تنها بنا داشتم جلوی تکرار این دست وقایع را برای همیشه بگیرم. به قول خودتان آدمیزاد حق انتخاب دارد و طبق مثل همیشگیتان:« جلوی ضرر را از هر کجا که بگیریم منفعت است.»
ملتفتم که برایتان خیلی ناگوار است، البته که برای این حقیر هم همینگونه است، توی این سالهای متمادی زندگیمان، جز گل، نازکتر نگفتهایم به یکدیگر و هیچ دلم نمیآید بعد عمری آبروداری، کارمان به این جا بکشد، ولی باور بفرمایید راه دیگری برای خواباندان این غائله به ذهنم خطور نکرد و صد البته راه دیگری هم پیش پایم نگذاشتهاید. به اندازهی کافی مضحکهی خاص و عام شدهایم و به گمانم همینجا میبایست قیچیاش کنیم و کوتاه بیاییم.
با اجازهتان رحمت بیپدر! را مجاب کردهام تا این تابلوی زیبا را از روی دیوار بر دارد و نقش دیگری جایگزینش کند تا زندگیمان روال ماضیاش را پی بگیرد و کدورتها از بین برود.
پیشمرگتان، مرد همیشه همسرتان، دکتر سبزهگون!
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!