
شهر پرشده از سربازها. لئون صبح خروار، خروار آرد و روغن سفارش داد. یک کامیون چای و قهوه و نوشیدنی و شکر توی راه هستند. بو بکش! دیگر بوی باروت و دود نمیآید. شهر امن شده. فقط بوی لباسهای خاکی سربازها با خون میآید. خونهای خشکیدهی دوستانشان که توی آغوششان جان دادند. ویکتور عزیز! یکبار از تو سئوال کردم:« چرا جنگ؟» و تو گفتی:« پس چه؟» گفتمت:« صلح، بوسه، عشق!» و تو خندیدی و گفتی:« جهان بر مدار احساسات میچرخد وسط همین بوسه و عشق، جنگ تنبهتن هم رخ میدهد.» حرفهایت را نفهمیدم. هیچوقت نتوانستم آنچه عمیقاً توی ذهنت میگذرد درک کنم، حتّی اگر ساعتها گوشهی حیاط زیر درخت بیدمجنون روی صندلی راک، تاب میخوردی و برایم فلسفه میبافتی. من منطق خودم را داشتم و تو افکار خودت را. با این حال بیاختیار همدیگر را میپرستیدیم. لئون میگوید:« سربازها بارهای خستگیشان را توی همان خاکریزها و میدان جنگ روی زمین گذاشتهاند. حالا فقط میخواهند کمی بخندند و برقصند. از مغازههای اطراف چند میز و صندلی اضافه گرفتهایم و دورتا دور بار چیدهایم. چه رنگهای دلفریبی! روی این سنگفرشهایی که هزاربار شب و روز قدم زدیم، قهقهه سر دادیم و گاه اشک ریختیم. به لئون گفتم:« سنگفرشها گاهی بدجور دلزدهام میکنند. انگار مردها همیشهی تاریخ با زنها در جنگند!» میدانی چندبار پایم پیچ خورد؟ چندبار پاشنهی کفشهایم شکست؟ باور کن نمیتوانم مثل دوشیزگان متین و باوقار آرام آرام قدم بردارم. من هنوز همان دخترک جوان سر به هوایی هستم که عادت دارد برای رسیدن به هر چیزی دوستداشتنی تمام مسیر را عاشقانه بدود و امروز من چقدر عاشقانه دویدهام. لئون میخواهد به شکرانهی بازگشت سربازها نان روغنی پخش کند. میگوید باید میزبان خوبی باشیم. ولی ویکتور عزیزم! من و تو خوب میدانیم که لئون مثل همیشه آیندهنگر است. میخواهد خودش را توی دل سربازها جا کند و به کافهاش رونق بدهد. سقفهای کافه بهخاطر بارانهای زمستان امسال، پف کردهاند و نم دادهاند. زرد و قهوهای و نارنجی شدهاند و گاهی بوی نم گچ و چوب سردردآور میشود. هفتهی پیش شهردار سنگفرشها را رنگآمیزی کرد. دیوارهای بیرونی کافه هم برای هماهنگی با خیابان، رنگ شده. نارنجی! همانکه تو دوست داری. سنگفرشها را طلایی و آبی وسفید کردهاند. شبهای مهتاب که میشود احساس میکنم کنار ساحل قدم میزنم و چقدر جای تو و قدمهای دو نفرهمان خالیست. لئون قول داده تو که برگردی برای مدتّی اجازه دهد بالای کافه زندگی کنیم تا کمکم دست و بالمان باز شود و خودمان رؤیایمان را بسازیم. هی ویکتور عزیز! چقدر ساموئل بزرگ شده! نه! باورکن من ساموئل را از کودکی ندیده بودم. دیروز عصر وقتی ماری، جوانک بیست سالهای را کنار حصار باغ نزدیک خانه در آغوش میکشید و اشک میریخت و موقع بوسهبارانش پسرکم، پسرکم میگفت فهمیدم ساموئل کوچک است. میبینی؟ جنگ آدمها را چطور بزرگ و پیر میکند؟ چطور نمیگذارد کودکی و جوانی را مزمزه کنند! عشقهایشان را از خانه و همسر و فرزند به وطن میگستراند. قبول! وطن که آرام باشد هموطن هم شاد است. همهی حرفهایت را موبهمو از بر شدهام. خیالت راحت من همیشه یک وطندوست بودهام، ولی جان تو گاهی دلم عجیب تنگ میشود برای روزهایی که بیحادثه میگذشت و هوای دونفره میان شهر پخش بود. لئون نانهای روغنی را توی پارچههای کتان پیچانده. من بشقابها را روی میزها چیدهام و دارم نوشیدنیها را آماده میکنم. یک کنیاک را هم برای تو کنار گذاشتهام. دو نان روغنی را هم دور از چشم لئون توی ورق پیچاندهام و توی کمد چوبی کوچک طبقهی بالا مخفی کردهام. شکلاتهای تلخ با زرورقهای قرمز را توی جعبهی پارچهای که مارتا برایت دوخته بود گذاشتهام. آخـــ! ویکتور! ویکتور! چقدر منتظر برگشتنت هستم. نزدیک غروب سربازها یکییکی پیدایشان شد. همهی شهر برایشان هورا کشیدند. سربازها اشک میریختند، آنقدر ذوقزده بودند که وسط بغضهایشان بیاختیار قهقهه سر میدادند. چهرههایشان تکیده شده یود. لئون میگوید هفتهی بعد همهشان میشوند همان قلچماقها و پهلوانهای قبل جنگ و شهر دوباره بوی آدمیزاد میگیرد. لئون آدم سرزندهای است. بارها به تو گفته بودم که بزرگترین شانس زندگیام بعد از داشتن تو، وجود لئون پیر بوده است. پدرم میگفت اگر میخواهی یک عمر خوشبخت باشی کنار لئون و ویکتور تکان نخور! و چقدر خوشحالم که برای یک مرتبه هم که شده دختر سر به راهی بودهام. لئون دوست خوبی برای پدر بود. همهمهی سربازها همهجا را پر کرده. اطراف کافه دیگر جای سوزنانداختن نیست. لئون چند پسر ده، دوازده ساله را آورده پیش خودش تا دست تنها نباشد. به من مرخصی داد. میگوید:« بگذار سربازها خستگی درکنند و چشمشان به خوراکشان باشد! تو که باشی حواسشان پرت میشود.» و خندید. لئون شوخطبع گاهی صدایم را در میآورد. با این وجود به خاطر این فکر درستش تحسینش میکنم. همین که این یکشب را گذاشته به حال خودم باشم و کمی دورتر از کافه بنشینم و لابهلای سربازها دنبال تو بگردم کافیاست. نکند بیایی و میان این شلوغیها گم شوی! با اینهمه لباس یکرنگ و صورتهای خاکی! ویکتور عزیز! امشب بدون شک شب زیبایی است. ماه قرص صورتش را نشان داده و نسیم همه را نوازش میکند. کمی سرد شده، سربازها دانهدانه دارند راهشان را میکشند و میروند. میدانی! دوست داشتم به جای آن سربازی باشم که معشوقهاش بیهوا خودش را پرت کرد توی آغوشش و بعد همدیگر را یک دل سیر نگاه کردند و بوسیدند. هنوز بوی عطر زنانه کافه را رها نکرده. لئون میگوید برخیزم و بروم خانه. مارتا هم آمده همراهیام کند، من امّا از جایم تکان نمیخورم. نشستهام تا بیایی. نمیخواهم وقت آمدنت تنها و سرگردان چپوراست خیره به دنبال من بگردی و ناامید شوی و بغض کنی. ویکتور نازکدل زیبایم! بیخیال اصرارهای لئون و مارتا من همینجا روی نیمکت مینشبنم و منتظرت میمانم. راستی! نانهای روغنی و شکلاتها را دستنخورده گذاشتهام تا بیایی و باهم طعمشان را بچشیم.
دوستدارت اسکارلت
هر چه پیرتر میشوی سه تغییر در زندگیت رخ میدهد: اول اینکه حافظهات را از دست میدهی ... دومی و سومی را هم به یاد نمیآورم!